یادم نیست اول بدنم مورمور شد و خواب رفت یا تصورم از اشیا تغییر کرد. میترسیدم پوک باشند و هیچ چیز واقعی درونشان نمانده باشد. همه چیز قدیم شد. آدمها ردی از آدمهای پیشین بودند. خانههای نو نشست میکردند درون خانههای کپکزده و زنگاری. خواب رخنه میکرد به درون هر چیزی و در بیدارخوابیهام صورت ناسور چیزها را میدیدم.
کمکم صداها تغییر کرد؛ محب که خِرّه میکشید، نفس يكنواخت ساعت، ونگ ونگ بچه توی شکمم، جرنگ جرنگ آویزهای درخت توت. صداها میخورد توی صورتم. تودهای در هم میشد. رد میانداخت روی پوستم. گاهی هیبت هیچ چیز را نمیشناختم. میافتادم توی گودالی عمیق. در خلأی که سایهها جسم داشتند. تاریکی همه چیز را میبلعید و اشیا حجم و سایهای بیش از خود میگرفتند.
از صبح زیر شکمم تیر میکشد و گوشهام جِمِر جِمِر میکند. صدای آواز میآید. آوازهای گم شده در راههای زمان، فس فس مارها، جرنگ جرنگ زنگولهها. درد میپیچد توی گُردههام. بادی نمدپیچ توی گوشهام فر میخورد. مثل فرفر بال كبوتر. چادرم را میکشم روی سرم. از کوچههای چغر میگذرم. صداها صداها را میجوند. بساط دستفروشها زیر چراغهای خاموش خیابان. گاریهای باقالا و لبو. سبدهای زنان بسراق فروش۱. اشیا بُعدی باستانی گرفتهاند. زمان شکاف برداشته و بازارچه با همۀ رنگها، بوها و آدمهاش از فراموشی میان دو لحظه بیرون چکیده.
محب قفسهای آهنی را سوار کرده روی هم. قفسهای خمرهای را در خطهایی منظم میچیند. دو کبوتر پی هم میپرند روی نیبندیها. نوک به نوک میشوند. چند قیچی بدمستی میکنند. میخورند به میلههای آهنی. آخرین قفس را میگذارد روی خاک. کبوتری از درون میلهها بیرون میپرد. به آنی همۀ قفسها خالی میشوند.
«تکره ای؟۲»
میایستد در قاب نگاهم.
تکیه میدهم به درخت. اسبی از دور شیهه میکشد. شاخهای میشکند. پرندهای میمیرد. شانهام را از خواب درخت بیرون میکشم. قرص و قائم میایستم.
«خواب از چی میآید محب؟ از شادیهامان؟ رنجهامان؟ به نظرت اگر خوابهای بهتری ببینیم آدمهای بهتری نمیشویم؟»
چهار پایۀ چوبی را میگذارد کنار قفسها و اشاره میکنند که بنشینم.
از وقتی دوجان۳ شدهام، نمیدانم توی خوابم یا بیداری. نمیدانم در بیرونم یا درون. نمیتوانم ارتباط جهانها را پیدا کنم. هر دو به یک اندازه وجود دارند. هر دو به یک اندازه واقعیاند. در بیداری، مادران مردهام را میبینم و در خواب، تارهایی که مرا به آنها پیوست میزند. سه زن با یک نام. همین میترساندم. گذشته جنبش سایههایی است که جارچیان مرگاند.
زیر دلم تیر میکشد. درد راه میرود توی تنم. چنگ میزنم به پهلوهام. میدانم وقت زایمانم رسیده. بیست و هشتم ماه که قِران دوستاره۴ است نه روز از نه ماه میگیرم. به محب میگویم: «اَجلم رسید.» و سنگینیام را میاندازم روی شانهاش. سرم دور میخورد. میافتم توی قبر. نفسم بالا نمیآید. خوابم یا بیدار؟ فس فس مارها. تسخیر طلسمات در خرابههای گنج. خاطرات گنگ و فراموششده. رفت و آمد ارواحی سرگردان در تناوب نقشها.
«لیلی ماه؟»
لیلی ماه خالکوبی کرده. ستارهای روی پیشانی و خورشیدی روی چانه. سنگین راه میرود. دنبالش میدوم.
«کجا میروی مامان بزرگ؟»
«چوکری۵ ها رسیدهاند بِرِه جان، زود میآیم.»
برآمدگی شکم را زیر چارقد میپوشاند. ماههای آخرش است. کشال میشود سمت کوه. پریهای کوه یکی یکی رخ نشان میدهند و گم میشوند. میایستد لبۀ سنگی بزرگ و لایهلایه. لبهاش جُم میخورد. آواز میخواند. با زبانی عتیق. سنگها به جنبش میآیند. استخوانها از دل خاک بیرون میزنند. شکل میگیرند. میدوند.
زنهایی وَشت۶ در لباسهایی سرخ، دورتادور کوه حلقه میزنند. پل بافتۀ موها دو بر صورت. گونههایی به سرخی خِنای خیسمانده. نور مهتاب برق پیراهنهاشان را خواب و بیدار میکند. مایع گرمی توی رگهام میجوشد. دلم کنده میشود. تارتنکی روی پوستم میدود. کاسۀ سر زنها در نور کجتاب، پر و خالی میشود. عنکبوتها توی جمجمههاشان خانه کردهاند.
ایستادهام پایین کوه. آواز مامان بزرگ میپیچد. پژواک میگیرد و تا ورای شنوایی میرود. سنگ بزرگی زیر پای چپش میلغزد. سنگی بزرگتر جُم میخورد. زن خود را عقب میکشد. لبۀ دامنش گیر میکند. میافتد پایین. غلت میخورد. زنهای سرخ به درون استخوانهای خشکیده بر میگردند. سگی پایین کوه عَف میزند.
«لیلی ماه؟»
محب صدایم میزند. بغلم گرفته و میتازد. از خواب اول بیدار میشوم. میافتم توی خواب دوم. صدایم میزند. درون مه و بخار، درون لایههای دیگر خواب میسُرم. نفسم بالا نمیآید. خون از شقیقههام میدود توی چشمهام.
مامان بزرگ را میگذارند توی گور. رو به قبله که میخوابانندش شکمش میجنبد. یکی داد میزند «زنده است! بچهاش زنده است.»
چاقوی قصابی را میآورند. خون و خاک و کافور میدود توی هم. مامان را در میآورند. گریۀ بیجانش توی گلوش گره میخورد. چاقو فرو میرود در خاک پوده. مامان را بغل میگیرند و لای شال یکی از زنها میپیچانند.
یکی میپرسد: «نامش را چی میگذارید؟»
صداهاشان را میشنوم اما تصاویر را نمیبینم.
یکی میگوید: «بچۀ گور نام گورخواب را میگیرد. نام مادرش: لیلی ماه.» لمبر میخورم بین خواب و بیداری. چلنگرها توی سرم میکوبند. محب برگۀ سونوگرافی را میگذارد روی میز. دستم را میگیرد توی دستش و رگهای آبی را فشار میدهد.
«چه مقبول دختری بشود. نامش را چی بگذاریم؟»
چیزی نمیگویم و فقط بر و بر نگاهش میکنم.
«میترسم لیلی ماه. از وقتی دوجان شدهای نمیشناسمت. مدام با خودت حرف میزنی. ساعتها به یک جا خیره میمانی و جواب آدم را نمیدهی. مدام از مرگ میگویی. همۀ دخترها راه مادرها را نمیروند. کی گفته تو میمیری؟»
تاریکی غلیظی که توی خونم دویده بود، شکل جانوری زخمی بیرون میزند و زوزه میکشم.
صدای چرخ ماشین روی آسفالت. گاوی ماغ میکشد. کرمها دور تنم میتنند. عنکبوتها تار میبندند. دست میبرم که جداشان کنم.
دستهام یخ زدهاند. مثل ماه در آن شب. دو کم به آخر ثور. جیغ مامان میافتد توی حیاط دنگال. پریها از خونش بیرون میدوند. نگاهشان با نگاه حیوان سَر میخورد. میترسند. میافتند توی صدای من. دستم را مِک میزنم. دستهام سرد است. زنها دور مامان حلقه زدهاند. مویه میکنند و صورتهاشان را خَنج میکشند. مامان میمیرد. در لبۀ خواب و بیداری، صداهای ماسیده را میشنوم که میگویند: «دخترش بدشگون بود. قدم نداشت. سایۀ شوم افتاده روی صورتش.»
صدام زخم میشود. ونگ ونگم از آجرهای زرد میگذرد. مامان را که میبرند گورستان، نامش میافتد روی من که نحسیام از بین برود. نامش زرد است. مثل ریشۀ گیاهان. مثل ماه در پیشانی گاو.
«لیلی ماه؟»
ایستادهام روی کوه. همۀ عمر انعکاس همین نام بودهام. زنهایی که توی پوستم زندهاند. گُردههام از درد ترک بر میدارند. پرستاری صورتم را نوازش میکند. از خوابی به خوابی دیگر میافتم. زنهای وشت دورهام کردهاند. بچه میافتد توی گور. عنکبوتها روی تنش میدوند. جیغ میزنم. از عشقه های پیچیده در راههای قدیمی میگذرم. میخواهم بدوم. توان جُم خوردن ندارم. در حصار تارها. دست میبرم که جداشان کنم. درشتاند. دستهام زخم میشوند. خون راه میافتد. مایع غلیظی میدود توی تنم. سنگی شکاف بر میدارد. انبوه شاخهها و عشقه های قدیم را پس میزنم. بچه را از گور بر میدارم. پرستار میگذاردش روی سینهام.
«چه خوشروی دختری است. چه نام دارد؟»
جهان با یک صدا شروع شد. با لالایی من. صدا از خواب سیال اشیا میگذرد. پژواک میگیرد. دیوارههای هوشیاری میشود.
نام دخترم میدود توی کوه. زُهرا زُهرا زُهرا.
هُرم نفسش میخورد توی صورتم. سبک میشوم. بوی سیب زرد میشنوم. میچسبانمش به سینه. قلپ قلپ که شیر میخورد زنگ گوشهام میخوابد. خوابم میپرد و میرود پشت پنجره. مینشیند روی شاخۀ توت. سینهسرخی میشود و میخواند. صداش از ترکهای هوا عبور میکند.
پنجه میکشد به سایهها. بُر میخورد لای صدای اذان.
۱. نوعی شیرینی محلی در افغانستان
۲. سرحالی؟
۳.باردار
۴. وقتی مشتری و زحل در یک برج باشند که یکی نحس و دیگری سعد است.
۵. ریواس
۶. سرخوش و شاد
