داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «برادر»

سکوت محض؛ نه غرش آسمان سیاه پاییزی به شکستن این سکوت سنگین مددی می‌رساند و نه هم گذر موتری در کوچه. خزان که می‌شود، بچه‌ها بساط توپ و دروازه‌شان را از کوچه جمع می‌کنند؛ که اگر بودند، حداقل با تپ‌وتوپ، دویدن و فریاد «گل بود و قبول نیست»، می‌شد از سکوت خانه خلاصی یافت و سر سخن را باز کرد، اما تا خود ساسان نخواهد، که نمی‌شود. شاید نخواستن نیست، نتوانستن است. بیان رنج، بیان سوگ، آدمی را کم‌توان می‌کند. زبان در دهان چوب می‌شود، گلو کویر.
شبیه آدم‌برفی غمگین نیمه‌آب‌شده، ایستاده در چارچوب دروازه؛ شلوار ورزشی پوشیده، با بلوز سیاه و دمپایی شصتی به پا دارد. بعد از عروسی‌اش، بار اولی است که با این پوشش می‌بینمش. قبل از این روزها، همین چند ماه پیش، بلند بود؛ چهارشانه، استوار. بند و بازویش چارچوب دروازه را پر می‌کرد.
مادر می‌گفت: «مرد که بلند نباشد، چشم زن طایفه را ترس نمی‌گیرد.» برای همین هر صبح سهم شیر تازه گاو کبری، زن همسایه، به ساسان می‌رسید. گیلاس اول را به دل خودش سر می‌کشید و گیلاس دوم را با «صدقه، صدقه» گفتن‌های مادر می‌نوشید.
در آبایی، مادر درخت چهارمغز برایش خرید؛ یک‌سره به نام او. درخت چهارمغز ساسان. زمستان‌ها با چای صبحش، چهارمغز، خرما و مسکه می‌خورد؛ تابستان‌ها پنیر شیرین بود و چهارمغز. تخم‌مرغش هم خانگی بود. نیم‌کاسه قیماق بهاری هم سر فصل روی سفره سبز می‌شد. کنگینه هم سر وقت می‌رسید؛ همان انگور بی‌دانه‌ای که ساسان خوش داشت. بی‌دریغ، چهار فصل خدا، مادر دنبال این بود که ببیند چه چیزی قد و قامت پسرش را بلند می‌کند و شانه و سینه‌اش را پت و پهن. مادر مرده است و حالا ساسان چند ماه است که دنبال خودش می‌گردد. نه این‌که تعلقات یا باورهای درونی‌اش را نمی‌شناسد و تازه به فکر ریشه دوانی باشد؛ نه، به این مفهوم که حالا مانعی در مقابل خودش نمی‌بیند تا راهش را به سمت‌وسویی که می‌داند درست است، راست کند.
من یک سال و شش ماه از ساسان کلان‌تر هستم، اما مادر همیشه طوری برخورد می‌کرد که انگار ده سال و شش ماه. یادم می‌آید که هنوز قد خودم از زمین کنده نشده بود که مرا نشاند و توضیح داد که ساسان مرد خانه ما است و حامی؛ باید زودتر قد بکشد و کلان شود، حتی زودتر از من که پیش‌تر از او به دنیا آمده بودم. آن روزها منظور مادر را نفهمیدم که چرا باید ساسان در قد کشیدن از من جلو بزند؛ اما در هر صورت حرف مادر این‌طور معنی می‌شد که اگر ساسان تمام شیر تازه گاو کبری را هم بخورد، من نباید مشکلی داشته باشم و حتی اگر از چهارمغزها یکی هم به من نرسد، نباید مسئله‌ای به میان آید. جمله مادر «خار به پایش نخلد» فکر می‌کنم هر واژه‌اش بار تهدید داشت؛ انگار من سر راه ساسان خار فرش می‌کردم. می‌دانم نمی‌خواست بگوید من چنین کاری می‌کنم، اما به من برخورد.
مادر تمام تلاشش را کرد که راه کودکی تا جوانی ساسان را کوتاه کند. مادر بعد از مرگ زودهنگام پدر دیگر ازدواج نکرد، پای ما ماند. نمی‌دانم خودم را که شامل می‌کنم و ضمیر «ما» را برای ماندن مادر استفاده می‌کنم درست است یا نه. از خودم می‌پرسم: آیا اگر تنها فرزند باقی‌مانده از پدر «من» می‌بودم، باز هم مادر می‌ماند یا نه؟ در این مورد با خودم خیلی فکر کردم و کلنجار رفتم. نتیجه به‌دست‌آمده هم هر بار با دفعه پیش فرق داشته؛ گاهی به این نتیجه می‌رسم که نه، می‌رفت ازدواج می‌کرد و آن‌قدر بچه می‌زایید تا پسر شود. مادر بدون پسر بی‌هویت می‌ماند. اما گاهی هم به این نتیجه می‌رسم که نه، اعتقادات مادر به او اجازه ازدواج دوم را نمی‌داد؛ برای مادر سخت بود موی و رویش را روی بالشت مرد دیگری بریزد. به کبری‌خانم، زن همسایه، می‌گفت: «حلال‌زاده را یک شوهر بس است.»
در این بخش هم نمی‌دانم واژه «اعتقادات» را برای گفتار و کردار مادر درست به کار می‌برم یا نه؛ چون وقتی از این واژه استفاده می‌کنم، بحث دین و مذهب به ذهن آدمی خطور می‌کند. آیا کلمه «اصول» جایگزین بهتری نیست؟ نه، فکر که می‌کنم می‌بینم همان کلمه «اعتقادات» بهتر منظورم را می‌رساند؛ چون مادر حد و حصار محکمی از دین و مذهب برای خودش تراشیده بود. در درون حصار مادر، زن هرچه تنهاتر، ساکت‌تر و صبورتر، بهتر. پیامبر مادر نه ماه را شکافته بود، نه نیل را؛ پیامبر مادر، مادرش بود. سواد نداشت، کتاب نداشت، اما مادر ما یک‌تنه امتش ماند تا آخر؛ تا آخر عمر خودش.
در تمام سال‌های کودکی، از روی لجاجت و ناراحتی شیر ننوشیدم تا شاید مادر یک روز با ناز و نوازش بگوید: «صدقه‌ات شوم، بخور.» مادر نگفت. به خیالش آمده بود، من پذیرفته‌ام که تمام شیر و قیماق تازهٔ گاو کبری به ساسان می‌رسد.
در نوجوانی‌ام روزی به مادر گفتم اصلاً خداوند آن گاو را و حتی کبری را برای ساسان آفریده بود. مادر از این جمله لذت برد و حاضرم قسم بخورم حتی یک ذره کنایه‌ام را درک نکرد.
روز چهلم مادر با ساسان خاطراتمان را مرور می‌کردیم. از او پرسیدم آن سالی که بار درخت چهارمغز پوکید، یادش هست؟ سرش را تکان داد که بله. با شیطنت و سرخوشی برایش قصه کردم که چقدر آن سال‌ها دعا می‌کردم که چهارمغزها سیاه و خالی باشد. از قضا همان سال این‌طور شد. لذت بردم وقتی چهارمغزها دانه‌دانه خالی بود. شبیه مادر ابرو انداختم بالا و گفتم دمی آن حیرت و هوایش یادم نمی‌رود.
البته من هیچ‌گاه با ساسان مشکل نداشتم. من و ساسان خیلی رفیقیم. با تکیه بر همین رفاقت است که حال‌وروزش را فقط پیش من آورده. یادم هست که با هم چهارمغز بازی می‌کردیم و او به عمد می‌باخت. نان روغنی‌اش را با من نصف می‌کرد. ساسان یک ذره هم از خوی و خصلتی را که مادر سعی داشت به خوردش بدهد، نگرفت. حامی شد، شد، منتها نه از آن مدل حامی که مادر در ذهنش پرورانده بود؛ نه یک مرد قدبلند، سینه‌پهن و پرزور. ساسان جوانی با قد و قامت برازنده و قلبی کلان و مهربان بار آمد.
یک روز تابستان داغ به مادر گفتم: خوب شد که ما فقط یک مرد داشتیم. اگر در این خانه سه مرد می‌بود، آن وقت من باید عین مورچه نان‌ریزه سفره را می‌چیدم.
موی مادر سفید شده بود، دیگر زانوانش درد می‌کرد. ساعت‌ها جلوی کلکین می‌نشست و دم نمی‌زد. رویش را برنگرداند، گفت: «خواستم بی‌کس نباشیم. در این ملک، زن تنها لگدمال عام و خاص است.»
مادر وقتی کلمه «خاص» را بیان می‌کرد، به عکس تمام‌قد پدر روی دیوار نگاه می‌انداخت؛ نه طولانی، دمی.
راستش آن روز بابت زخم‌زبانی که به او زدم خجالت کشیدم. مادر بیست‌وچهار سال داشت که شوهر سی‌وهشت‌ساله‌اش را از دست داد. شاید اگر مردش بود، مجبور نبود همه عمر نگران لگد مردم باشد. درست که لگدهای پدر بود، اما مرد خانه بود برایش.
مادر حتی بعد از این‌که ساسان حامی شد، نگران ماند؛ نگران من، تنهایی و بی‌کسی من، تا بیست‌وسوم جوزای شصت‌وچهار سالگی‌اش.
ساسان برعکس من، اولاد خوبی بود برای مادر. تا لحظه آخر، یک کلمه سرپیچی نکرد، خلاف میلش حرفی نزد. یقین دارم ساسان خیلی زودتر از من تنهایی مادر را فهمید و تلاش کرد همدمش باشد.
ساسان بعد از مادر نیاز داشت تصمیم خودش را بگیرد. باور داشت که هم او و هم یلدا مستحق زندگی همراه با عشق هستند. ازدواج یلدا و ساسان کار مادر من و پدر یلدا بود. ساسان بعد از عروسی از عشق یلدا به پسر مامایش خبر شده بود. چه می‌کرد؟ مگر ساسان می‌خواست روی انتخاب مادر حرفی داشته باشد؟ قلب مادر ضعیف بود، ساسان هراس داشت. بعد از مادر، ساسان دیگر نمی‌خواست با جسم همسرش ادامه دهد. یلدا جای دیگری بود.
در آن روزهای سختِ جدایی‌ام، وقتی سرپا شدم و برای دلِ خودم تصمیم گرفتم، ساسان گفت: توجه بی‌نهایت مادر به من باعث شد تو خیلی قوی و خودکفا شوی. ملامتم نکرد. من قوی نبودم؛ فقط نوع زندگی‌ام در کودکی باعث شده بود یک معترض بار بیایم، یک جنگجو. اوایل در مقابل مادر و بعدها در مقابل شوهرم. برای همین، روزی که محمد زن دومش را به خانه آورد، اعتراض کردم و وقتی اعتراضم جایی را نگرفت، جنگیدم. وقتی صورتم کبود شد، کیف و کتابم را جمع کردم و به همان خانه کودکی برگشتم.
آن روزها ساسان مردِ خانه بود، ملامتم که نکرد، مادر در مقابلم ایستاد.
«چرا؟»
بر روی مادر داد زدم.
قدم دراز نبود، چشمش را پر نکردم.
«زبانت که دراز است.»
بعدها من و مادر مثل دو تا پلنگ زخم‌خورده، بسیار به هم تاختیم و روح همدیگر را دریدیم. یادم نمی‌آید در تمام دوران مشاجره من و محمد، یک بار محمد را بازخواست کرده باشد. در دین مادر، محمد مرد خانه بود؛ حرفش نباید معترض می‌داشت. از نظر مادر، پرنده آشیانه را برای جوجه‌هایش می‌سازد. از نظر او زیب هر آشیانه، تخم و ترکه بود. من باید خدا را شکر می‌کردم که محمد دستم را نگرفته و بیرون نینداخته است. بیرون شدنم عین ناشکری وجود محمد بود.
من و محمد هم‌صنفی رشته جامعه‌شناسی بودیم؛ من اول‌نمره، او دوم. محمد بود که سر صحبت را باز کرد. دست‌نوشته‌های صنفم را خواست. روز بعدی نام کتابی را که می‌خواندم پرسید. کتاب را گرفت، ورق زد و گفت: «این که در مقطع ماستری تدریس می‌شود.» فردایش کتاب را لای کتاب‌هایش دیدم، خریده بود. کم‌کم با هم راه رفتیم. از آن عاشق‌های سرسپرده نبود. از غرورش خوشم آمد.
بعد از نامزدی‌مان، مادرم گفت: «محمد صنفیات نیست؛ شوهرت است. یکی از امتحان‌ها را نیمه‌نصفه جواب بده. اگر یک سال اول نباشی، آسمان به زمین نمی‌خورد؛ مبادا عقده به دل بگیرد.»
چرا باید سؤال‌هایی را که بلد بودم جواب ندهم؟ اول‌نمره فارغ شدم و محمد دوم ماند. زن و شوهر بودیم، چه فرقی می‌کرد؟
چند ماه اول عروسی با بروبیا و تبریکی مردم گذشت. در اولین فرصت افتادم پشت کار. در یک رقابت آزاد، در پست دولتی انتخاب شدم. محمد نگذاشت برای مصاحبه آخر بروم. گفت: «خانواده‌ام می‌گویند خودش هنوز خانه‌نشین است، زنش رفت سر کار.» گریستم؛ نه برای شغل و فرصتی که از دست رفت، برای شعله حسادتی که در وجود محمد دامن گسترده بود و خودش را نشان می‌داد.
منتظر امتحان دوره ماستری هم بودم. هر وقت منابع درسی دوره ماستری را دستم می‌دید، می‌گفت:
«اول یکی دو تا اولاد زیبا، بعد اگر شد در یک فرصت مناسب، ماستری.»
پیش از ازدواج به او گفته بودم تا دکترا باهم پیش برویم. خندیده بود. من تعبیر قشنگی از خنده‌اش داشتم. ادامه تحصیل برای من آرزو نبود، هدف بود.
سر هر ماه منتظر خبر حاملگی‌ام ماند. مواظب بودم قرص‌های ضد حاملگی را نبیند. رفتارهای محمد بین دوستی و دشمنی در نوسان ماند. یک سال با همین حال‌وهوا گذشت. قاعده من این بود که وقتی کار و ماستری نه، پس بچه هم نه. خانه‌نشینی و رفتارهای محمد افسرده‌ام کرده بود.
فرصت شغلی دیگری که پیش آمد، کارمان به دعوا کشید. سیلی که زد، حرفم را داد کشیدم: «حسود!»
گفت: «خواستگاری‌ات کردم تا زنم شوی. حالا من اولم، تو دوم. جایگاهت را بفهم.»
از راه جنجال به جایی نمی‌رسیدم. تصمیم گرفتم بچه‌دار شوم تا فرصت کار و ماستری را از دست ندهم. قرص خوردن را متوقف کردم. سه سال گذشت. رحمم مشکل داشت. محمد اولاد می‌خواست. داکترها که ناامیدم کردند، محمد دست از سرم برداشت.
گفت: «حالا هر کاری دوست داری بکن.»
ننشستم غم کاری که از توانم خارج بود بخورم. تافل را کامیاب شدم، در یک دفتر خارجی کار پیدا کردم. خبر کامیاب شدن ماستری را که خانه بردم، محمد هم خبر نامزدی‌اش را آورد.
گفت: «حالا تا آخر عمرت زن اول هستی. اول، اول، اول.»
حالم که شرح‌پذیر نیست؛ این تحقیرآمیزترین مقام «اولی» بود که کسب کرده بودم.
او نمی‌خواست طلاق بدهد. نه این‌که دلش برای من بسوزد یا حضورم ارزشی داشته باشد. من قابلیت مادر شدن نداشتم؛ همین کافی بود که پلاس همسریِ نیم‌بند ما جمع باشد. پدرش به او گفت: «به آب و نانت باشد، زیر سایه‌ات. طلاقش بدهی، تا ابد نامت می‌شود بی‌غیرت. او کنیزت بماند، تو کارت را بکن.»
بعد پدرش رو به من گفت: «آبرویت را خریدم. زن طلاقی را پدر و برادرش هم نمی‌خواهند. دعای جانم را بکن. طلاق بی‌آبرویی بود و کنیزی آبرو.»
گفتم: «آبرو نه، لجن‌جوی.»
درخواست طلاق دادم. احساس کردم باید ته‌مانده غرورم را با درخواست طلاق حفظ کنم. محمد نخواست حرف به محکمه بکشد. گفت: «من از خودم عزت و حرمت دارم. دهلیزهای محکمه جای من نیست.»
عرفی طلاق‌نامه‌ام را دستم داد و قصه من به سر آمد. پنهان نمی‌کنم که سر کوچه خانه‌اش—که دیگر خانه من نبود—ایستادم و گریستم. می‌توانست قصه‌ام طور دیگری رقم بخورد. برای این پایان آغاز نکرده بودم.
یقین دارم اگر آن روز در خانه جلوی مادر تابوتم را می‌گذاشتند، کمتر ناراحت می‌شد تا دیدن زنده‌ام، آن هم در هیبت یک زن مطلقه.
«هفت پشت این خاندان طلاق نداشته. اول شدی؟ دلت یخ کرد؟»
آن سال تازه ساسان نامزد کرده بود.
»حالا برادرت چطور جلوی خانوادهٔ زنش سر بلند کند!»
مادر در آن لحظات درختی بود که صاعقه خورده بود.
نگاهم را از ساسان می‌گیرم. بیرون، آسمان زرد است. خورشید جای دوری مرده است و جسد ورم‌کرده‌اش تمام پهنای آسمان را گرفته. درختان ته‌مانده‌های گرمیِ روز را نفس می‌کشند. برگ‌های خزانی دو دستی به شاخه‌ها چسبیده‌اند. درختان بخواهند یا نه، باید برای تغییر فصل آماده شوند.
«باید من و یلدا جدا شویم.»
برای من هم تصمیم‌گیری سخت بود، جواب پس دادن سخت بود. حتی برای مادر خودم، تا مدت‌ها طلاق من قصه دوست و آشنا شد؛ قصه‌ای که واقعا در آن هیچ کلاغی به خانه‌اش نمی‌رسید.
برای همین حال بد ساسان را خوب می‌فهمم. او برخلاف مادر، روزهای بد کنارم ایستاد. از قوی‌ترین شاخه درخت صنوبر حویلی طناب آویزان کرد و گفت: «بیا تاب بخوریم.» نه مثل بچگی‌هایمان که به نوبت؛ نوبت خودش را هم به من داد.
سوار تاب، چشمانم را می‌بستم و می‌گذاشتم ساسان مرا به دورترین نقطه آسمان پرتاب کند؛ آن‌قدر دور که تا برگشت دوباره‌ام به زمین، صد سال راه باشد. وقتی برمی‌گشتم زمین، ساسان اشک‌هایم را پاک می‌کرد و می‌گفت: «نگاه کن، آنجایی که تو رفتی، گنجشک‌ها گریه می‌کردند.»
به او گفتم: یقین دارم تصمیمم درست است، منتها می‌خواهم در سرزمین گنجشک‌ها بمانم و با آن‌ها گریه کنم.
بغلم کرد و در گوشم گفت: «خوب کردی جواب تمام سؤال‌ها را نوشتی.»
ساسان بدنش را از چارچوب دروازه می‌کند.
«اگر جدا نشوم، بقیهٔ عمرم هم در ناخوشی می‌گذرد. حال آدمی گران‌بهاست. دل آدمی ارزش دارد؛ هم دل من، هم دل او. همین حالا هم یک دهه گذشته است از این چشم‌پتکان.»
جابه‌جا می‌شود. صورتش به نظرم کبود می‌آید. نگاهش بی‌رمق است. خشکیده است؛ عین درختی که آب به ریشه‌اش نرسیده باشد. ادامه می‌دهد:
«باید قید مردم را بزنم. دیگری در قصه مردم همیشه آدم بده است. نمی‌توانم در این مثلث دوام بیاورم. چرا باید این زاویه‌ها را حفظ کنم؟ آن مرد از اروپا برگشته، از همسرش جدا شده است. گریه‌های یلدا را وقتی با خواهرش حرف می‌زد شنیده‌ام. چشمانم را ببندم که مرد بی‌غیرت نباشم؟ من نمی‌خواهم برزخ دیگری باشم؛ جهنم خودم.»
ساسان آدم توداری است. آیا یلدا آن مرد را دیده است؟ واقعاً زاویه‌ها چه ارزشی دارند وقتی می‌شوند دایره سردرگمی و سرگردانی؟ افسردگی ساسان و سردی یلدا از همان اول معلوم بود. شبیه یک عروس و داماد خوشحال و خوشبخت نبودند. یلدا وقتی می‌رفت خانه پدرش، به هر بهانه‌ای یک هفته و ده روز هم برنمی‌گشت.
به مادر گفتم، جوابم را زد به رویم:
«در چشم تو قبح طلاق از بین رفته. بالاخره در و تخته هم می‌شوند. من و پدرت هم همین بودیم.»
گفتم: «تو به میخ و چکش می‌گویی در و تخته.»
در دین مادر، حتی اگر پدر چکش بود و مادر میخ، مادر به خانه پدری برنمی‌گشت. مادر و دختر بودیم، اما اصولمان سر سوزنی به هم شباهت نداشت. چه فایده از جر و بحث؟
صدای ساسان است:
«نمی‌خواهم با غیرت غمگین بمیرم. راه نرفته بسیار است. راه خودم را می‌روم، راه خودش را برود. حق هر دوی ماست.»
پشت لب ساسان می‌پرد. هم می‌خواهم حرف بزند، هم نمی‌خواهم؛ نمی‌خواهم چون می‌دانم چه فشاری را به خاطر بغض گلو تحمل می‌کند. می‌خواهم چون وقتی من از خانه محمد برگشتم، من حرف زدم و او گوش کرد. من گریستم و او نوازشم کرد. می‌خواستم نوازشش کنم.
«پسرم را هم باید بدهم به او. آن دو عاشق هم‌اند، بدون هم دوام نمی‌آورند.»
به عکس مادر خیره می‌شود. در حقیقت دارد به مادر توضیح می‌دهد. مادر نه به من نگاه می‌کند، نه به ساسان؛ نگاهش در جای دوری گم شده، جایی فراتر از چهار دیوار خانه پدری.
از پدر خانه‌ای بزرگ برای ما مانده. آن‌قدر بزرگ که نه من و ساسان برای بازی زمین کم آوردیم و نه مادر برای باغ و باغچه‌اش. روی دیوار اتاق‌ها هم پر است از تابلوهای خطاطی پدر؛ پدر استاد خط مشهوری بوده، خطش خاص بود و زبانزد.
روزهای آخر به مادر—وقتی دیگر هر دو شمشیرمان را غلاف کرده بودیم و دمخور هم بودیم—گفتم: «خانه زیبایی از پدر برایت ماند. زنِ خوش‌شانسی هستی.»
سکوتش شکست.
گفت: «بله، خانه زیبا… خاطرات نازیبا.»
بعد برگشت و به عکس تمام‌قد پدر نگاه کرد. گذرا، حس ترس و شرم را در نگاه مادر دیدم. نمی‌خواهم چیزی به آن نگاه تحمیل کنم، اما بارها از خودم پرسیدم: آیا مادر از آن عکس می‌ترسید؟ آیا از گلایه‌اش شرم می‌کرد؟
چطور می‌شود دستی که زیبایی خلق می‌کند، مشت شود؟ سیلی؟
مادر هیچ‌وقت سر قصه را باز نکرد. گاهی خاله چند کلامی می‌گفت و تمام. روزهای آخر، عکس پدر را از دیوار کندم و بردم گوشهٔ انباری گذاشتم. مادر اعتراض نکرد. چایش را نم‌نمک نوشید. بدش هم نیامد.
ساسان می‌گوید:
«خودم می‌دانم پسرم به من هم نیاز دارد. قانوناً هم به من می‌رسد. منتها قانون را مردان ساخته‌اند. نمی‌خواهم دل یلدا را با قانون خون کنم.»
مادر اگر زنده بود، یلدا باید خواب پسرش را می‌دید. پسر ساسان چراغ خاندان، دنباله خاندان بود. چطور پسر ساسان را به یلدا می‌داد؟ آن‌وقت با شجره خاندان چه می‌کرد؟ یقین دارم چشم همه از تعجب گشاد می‌شد؛ می‌شدم بی‌غیرت محله.
در کودکی، شیشه‌های رنگی پنجره‌های گنبدی سالن بین ما تقسیم شده بود. کل بنفش‌ها و سبزها مال من بود و کل آبی‌ها و سرخ‌ها از ساسان. آشتی که بودیم، با دست و دل‌بازی شیشه‌های رنگی‌مان را به هم قرض می‌دادیم و قهر که می‌کردیم، محال ممکن بود رنگ‌ها بینمان تقسیم شود.
وقتی از خانه محمد برگشتم، شیشه‌های رنگی دلم را خوش نکرد.
من به خاطر خودم و مادر تمام تلاشم را کردم تا با دل غایب یلدا بسازم، اما روز به روز بیشتر فهمیدم من و کابل ریخته‌ایم روی دلش؛ سنگین و بی‌رحم. مردانگی نیست که با بودنم زجرش بدهم. ملامتش نمی‌کنم؛ من روی حرف مادر حرف نگذاشتم، او روی حرف پدرش چه می‌گفت؟
رنگ کهنه چهارچوب دروازه را با ناخنش می‌تراشد. نوک بینی‌اش سرخ شده. اشک پشت پلک‌هایش مثل دریای طوفانی بالا می‌آید تا کنار چشمش. یک کلمه دیگر بگوید، بر زانو می‌افتد.
بچه که بودیم، هر وقت زخم یا خراشی می‌گرفت، مادر بغلش می‌کرد و می‌گفت: «مرد که گریه نمی‌کند.»
به شکاف‌های ریز روی دروازه خیره می‌شود. هنوز هم تاوان بعضی جمله‌های مادر را می‌دهد. لیوان آب را می‌دهم دستش. نمی‌نوشد.
می‌گوید: «سرما خورده‌ام. گلودردم.»
ادامه می‌دهد: «انگور خورده‌ام.»
ساسان که گلودرد می‌شد و نمی‌توانست انگور لعل بخورد، مادر هم نمی‌خورد.
کتری را آب می‌کنم و روی شعله می‌گذارم. نمی‌گویم از آن گلودردهای فصلی‌ات نیست؛ نمی‌گویم این بغضی است که ته گلویت چپانده‌ای. بغضی که مرد و زن و فصل انگور نمی‌شناسد. می‌گذارم هرطور می‌خواهد با این دقایق سر کند.
سرم را در یخچال می‌برم و دنبال زنجبیل تازه می‌گردم. برایش چای زنجبیل‌دار دم کنم.
کتابی که می‌خوانم روی میز وسط سالن باز مانده؛ «ساقه بامبو». ساسان آورده؛ احتمالاً خودش هم خوانده است. تا خوشش نیاید برایم نمی‌آورد.
نگاهش می‌کنم. چشم از قاب عکس مادر گرفته است. باز هم افتاده به جان رنگ کهنه چهارچوب. روی کفشش پرده نازک سبز نشسته.
می‌گویم: «این خانه یک دست رنگ حسابی نیاز دارد.»
کتری سوت می‌کشد. زنجبیل را رنده می‌کنم، لیمو را نازک می‌برم، بعد با یک قاشق عسل هم می‌زنم. چای را که می‌دهم دستش، نگاهش می‌کنم.
شبیه عمارتی است که پاک سوخته باشد. می‌دانم در این سه چهار ماه چقدر با خودش درگیر بوده؛ با تصمیمی که باید می‌گرفت.
گیلاس چای را بین انگشتانش می‌فشرد، انگار می‌خواهد گرما را به بدنش برساند. روی مبل می‌نشیند و می‌گوید:
«زندگی مردها در این سرزمین شبیه پیراهن عروس است؛ قشنگ و دنباله‌دار، اما اگر بخواهی با آن زندگی کنی، کله‌پا می‌شوی.»
از پنجره به درخت صنوبر نگاه می‌کنم؛ باابهت‌تر به نظر می‌رسد. به تابِ خالی نگاه می‌کنم و می‌گویم:
«برویم تاب‌بازی.»
یک‌باره هر دو به سمت دروازه هجوم می‌بریم. نوبتم را به او می‌دهم. با تمام توانم می‌فرستمش سمت آسمان؛ سمت سرزمین گنجشک‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

حمیرا قادری