یک صد و پنجاه و یک...
یک هزار و یک صد و پنجاه و یک...
قسم به می که از او جان و هم جهان زنده است
قسم به نی که در او شور عاشقان زنده است
به دالان گلوی خستهام آواز زندانیست
هیولای عجیبی در سکوتم باز زندانیست
آمد بهار تا برد از دلها زنگ
برخیز و سوی سبزه و گل کن آهنگ
رسوایی روزی است پریشانی ما را
کز پرده شب می کشد عریانی ما را
نیست که با ترانهها از تو سر و صدا شویم
با همه سرشکستگی عشق ترا سزا شویم
آقا نشسته منتظر؛ خاتون نمیآید
شاعر تقلا میکند؛ مضمون نمیآید
التماس از من و امثال من اصلا دور است
مرد آن است که هر طور شده مغرور است
امشب پیشانی خواب را بوسیده ام
و در جزیره ای میان شب و خورشید، سرگردانم
نه چراغی است، نه ماهی، همه جا خاموشی است
شانه در شانه عزادار و عَلَم بر دوشی است
با تو قدم میزدیم
من، سایهها و چند تکه آفتاب و کوچه تمام نمیشد
روی لبهایم، به یادت، رنگ سرخی میزنم
ماهی کوچک میان تنگ چشمانت، منم