تقدیم به روح بلند و ملکوتی حضرت آیت الله العظمی محقق کابلی (ره)
در این شبها که ماهم در محاق است
دلم صد پاره از درد فراق است
غروبت را کسی باور ندارد
دلم بی تو دیگر یاور ندارد
طبیب مهربان مرزوبومم
ببین آتش گرفته اندرونم
چگونه شرح این غم را بگویم؟
چگونه اوج ماتم را بگویم؟
پناه درد هجرانم تو بودی
نشانی از خراسانم تو بودی
جهانم روشن از شمع وجودت
ملک سرمست از حال سجودت
تو گوهرچین دریای فقاهت
سخن پرداز ماهر با فصاحت
تو خود هم پایهی والا فقیهان
تو خود از نسل آخوند خراسان
تو در یک خشکسالی آب بودی
در این ظلمتکده مهتاب بودی
فراقت هیچ در باور نگنجد
در این آفاقِ دردآور نگنجد
زمین! ای مدفن خیر البشرها
بغل وا کن برای مرجع ما
مدارا کن که جسم او نحیف است
مهاجر بوده و روحش لطیف است
کریمه! تو خودت اخت الرضایی
تو با غمهای غربت آشنایی
عنایت کن که مهمانت غریب است
ز نسل شیعیان بینصیب است
سراسر زندگی را درد دیده
فقط پائیزهای سرد دیده
تو خود از من فراتر میشناسی
تو دنیایش سراسر میشناسی
شبستان از صدایش میشناسد
حرم موج عبایش میشناسد
تمام سنگفرشِ صحنهایت
از آهنگ عصایش میشناسد