دستم خالی بود
بی تو آمدم
با تو میروم
دستهایم را به تو می سپارم
تا راه را شیرین تر
خورشید را ملایم تر بنویسی
کفش هایم را به خیابان گیجی سپرده ام که در تقاطع آن
شب ها ماه منفجر می شود
نشسته ام که غزل بنویسم
چشم هایت را به من بسپار
مرا ببوس
نقاش خوبی هستم
باران را که نقاشی می کنم
مزارع تریاک جنوب سبزتر میشوند
دریا را که نقاشی می کنم
فلس ماهی ها به رقص می آیند
آسمان را که نقاشی میکنم
پرنده ها در برف هم بستر می شوند
تو را که نقاشی می کنم
بودا در خلوت فرو می رود.
در من شکوفه بسته ای
ای رنج ابدی