دریا را تجربه كرده ام
و دست هایم فورانی است
تا در دستهای زمان
در كوچه های گریه به گردش می آیم
چنان چراغ جستجو میكنم
كه از ناخن هایم پروانه می پرد
من اشتهایی به شكستن ندارم
شكمباره های باد و توفان
خوان میگسترند
وطنی ندارند
تنی ندارند
بازیگران ساده خودخواه
مصروف جمع كردن بیهوده گی ستند
زبان شان چونان شطرنجی ست
كه همیشه در آن مات را كیش میگویند
من در این سفر به خار زاران رسیده ام
ارغوانستان دامنم در بند است
ای بهار
از شگفتن های اندوهانت ترانه می آوری
ای فصل روشن
آیا نمی توانی؟
با رنگین كمان مهربان آوایت
قطع كنی
خطهای فولادینی را
كه در میان دل ها
دیوار میسازند
اگر ستاره بخوانی
پله پله بالا می روم
و تخیل آسمان را لمس می كنم
من درخت پرگیلاسی هستم
كه سپیدارها در من به تردید مینگرند
و با اكراه سخن میگویند
اگر به ریشه های خودم برگردم
تنها باران
باران به یاد من بیدار میماند.