آخرین اشعار

ثریای کج مدار

دست مرا گرفت كسی در حنا گذاشت
تا حجله‌های در به دری برد و جا گذاشت

معمار روزگار سرم را به خشت زد
هی خشت خشت خشت… غم ام را بنا گذاشت

هی خشت خشت خشت ثریای كج مدار
دیوار صاف را لقبی ناروا گذاشت

دیوار ریخت خاك به پا خاست تا سرم
وقتی كه عشق این سوی دیوار پا گذاشت

دستش گرفت ما را خطی كشید بعد
این سو مرا گذاشت و آن سو تو را گذاشت

مثل دو كوه در بغل هم قرار داد
مثل دو كوه ما را از هم جدا گذاشت

بعدش پرنده ساخت مرا بین میله ها
بعدش پرنده ساخت تو را و رها گذاشت

بعدش تو مثل روز پر از روشنی شدی
بعدش مرا چو بخت بدم رو سیا گذاشت

از من نپرس كه چقدر راه مانده است
این بار را بپرس كه بر دوش ما گذاشت؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه