این شهر حالا
تصمیم گرفته عاشقی کند
شعر است دیگر
یکی دو روز بعد خودش خسته میشود این روزها
اگر ناگهان
پیراهن سپیدم را بپوشم
عجیب نیست
عشق نیست
و پریدن از دیوار زندگی
شجاعت نمیخواهد
انگشتهاش
خزیده زیر پوست آهوها
صداش چسبیده به گلوی گنجشکها
نفسهاش
ریخته به گریبان باغها
بیاندوه
برای کودکانی که به زودی زاده میشوند
بیخیال
آنها که میخواستند
زندگی کنند
بیاعتنا
حتی به من
در خرما پزان چهل سالگی…