ای دل مرو سوی خطر، گر میروی لرزان مباش
از رهزنان غافل مشو، از دشمنان ترسان مباش
چون با کسی همره شدی، از نیمۀ ره بر نگرد
چون از پی مردان روی، دیگر ز نامردان مباش
دشمن اگر جانت دهد، با او دم از یاری مزن
در دوستی گرجان دهی، از دوست روگردان مباش
گر عاشق مستانه ای، زاهد ریایی را بسوز
ور هم نشین زاهدی، در حلقه رندان مباش
باد بهاران شو که تا در مقدمت گل بشگفند
چون گِرد باد هرزه گَرد، در دشت سرگردان مباش
همدست ما گرمیشوی، پای کسی دیگر مگیر
با دوست چون پیمان کنی، با غیر هم پیمان مباش
فانی به کیش عاشقان، در فکر خود بودن خطاست
یا از سر و جان در گذر یا عاشق جانان مباش
