در این فیلم مستند، دو شخصیت وجود دارد؛ نیکبخت و مریم. نیکبخت سه فرزند دختر دارد. هر روز به سوی چشمهیی میرود و بشکههای آب را به ساکنان روستا میفروشد و از این طریق، کمکخرج خانواده میشود: «دو طفل خورد دارم که در را از پشت آنها قفل میکنم و برای آب آوردن به سر چشمه میآیم. »
مریم، خانمی که در سن هفتسالگی به عقد مردی در آمده که بیست سال از او بزرگتر بوده است. او چهار طفلش را در اثر سینهپهلو، از دست داده است: «هفتساله بودم که مرا به این مرد دادند. هیچ به یادم نیست که چه اندازه بودم یا نبودم. این مرد چند سال منتظر بوده که من بزرگ شوم. سیزده یا چهاردهساله شدم که باز عروسی کردیم و پانزده ساله بودم که بچهی بزرگم به دنیا آمد. آرزو دارم چیزی را بفهمم، خوانده بتوانم تا مشکل خود را حل کنم. بفهمم که ظلم نکنم به عروس و بچههای خود و طریق زندگی کردن خود را یاد بگیرم. هشت بچه داشتم. چهارتایش در اثر سینهپهلو فوت کرد، اما حالا میفهمم که سینهپهلو چیست؟ همین که مریض میشوند به شفاخانه میبرم.»
خانم صحرا توسط مریم و نیکبخت وارد جمعی از زنان شده است. زنانی که با هم خیاطی میکردند، لحاف میدوختند، درس میخواندند و قصهها میگفتند. صحرا موسوی میگوید: با ساختن فیلم «آن سوی برقع» روی فرهنگ، سنت و باورهای غلط جامعه و زنان درگیر با این باورهای غلط، مکثی داشته است.
