داستان کوتاه «آن سوی دنیا»

داستان کوتاه «آن سوی دنیا»

روستا شهر «بیگدا»، که تازه به آن کوچیده‌ام، خاموش و زیباست. در یک جا کشتزارها و تپه‌های پخچ و بلند با سه رنگ زردگون، سبز

داستان کوتاه «کاریز»

داستان کوتاه «کاریز»

هیچ‌کس خوش ندارد که یک تانک (‌تی‌۶۲‌) را به حیوان بی‌آزاری تشبیه کند‌، اما در آن روز پاییزی هفت‌ ـ هشت تا از این غول‌های

داستان کوتاه «نامرد»

داستان کوتاه «نامرد»

همه چیز پیش چشم‌های «امرالله» و دو فرزندش و «ملا دین‌محمد» اتفاق افتاد. طبیعتا‌ هیچ‌کس در یک روز زیبای بهاری که آسمان بعد از باران

داستان کوتاه «دور از شهر»

داستان کوتاه «دور از شهر»

از بس کشیده شد؛ برده شد. جلوی سرباز طرف دیگر جاده راه افتاد. هر دو لحظاتی پشت یک رده دیوار خام و شکسته گم شدند.

داستان کوتاه «میزها»

داستان کوتاه «میزها»

هوای رستورانت «مک دونالد» شهرک «پالوالتو» ی کالیفرنیا گرم بود اما هوای بیرون سرد بود. چند نفر دور تر از رستورانت در برابر تکه های

داستان کوتاه «لکه»

داستان کوتاه «لکه»

آقا میرزای صراف از چند روزی به این سو در بستر مرگ افتاده بود و اهالی کوچۀ “بهارستان” منتظر خبر مرگش بودند. وقتی شاه ولی،

داستان کوتاه «فصل پنجم»

داستان کوتاه «فصل پنجم»

هاجرو در پس پنجرۀ بالاخانه ایستاده بود و به حویلی همسایه دزدانه گردن می کشید. در خانه همسایه مردها و زن ها مثل حشرات جمع

داستان کوتاه «آخر شب»

داستان کوتاه «آخر شب»

آن شب شب تیره یی بود. باران تند میبارید قطرات با شدت می آمدند و تن زمین را آبله می زدند. پنج قطره کافی بود

داستان کوتاه «خار»

داستان کوتاه «خار»

ـ نبی مرغ را کیش کن که به کرت ترتیزک در آمد. نبی صدای پدرش را شنید، زانو زد و پشت شیشۀ پنجره اتاق به