
داستان کوتاه «انگشتانم را جا گذاشتم»
هنوز از انگشتان دست چپم خون میچکد. ناامید و دلگیر در یکی از موترهای که به نوبت در صف ایستگاه ایستاده بود نشسته ام تابستان
حمزه عابر؛ شاعر افغانستانی

هنوز از انگشتان دست چپم خون میچکد. ناامید و دلگیر در یکی از موترهای که به نوبت در صف ایستگاه ایستاده بود نشسته ام تابستان