سیاست زبانی، بخشی از سیاست قومی
این سادهسازی موضوع است اگر ما موضوع فارسیستیزی حاکمان افغانستان را از جدا از سیاست کلی پشتونیزه کردن کشور جدا بدانیم. این درواقع بخشی از آن سیاست بزرگ و مقوّم آن است. البته وقتی صحبت از پشتونیزه کردن کشور میکنیم الزاماً به معنی حاکمیت افرادی از یک قوم بر کشور نیست. مسئله این است که قوم حاکم بکوشد که خصوصیات جغرافیایی، بافت جمعیتی و خصوصیات فرهنگی و زبانی یک کشور را به نفع یک قوم تغییر دهد. یک تلاش سیستماتیک و مداوم برای تغییر هویت قومی یک کشور یا تحمیل یک هویت بر همه مردم کشور، آن هم به صورت اجباری و توأم با تبعیض و حتی ستمگری. این چیزی است که از عصر حکومت عبدالرحمان خان به این سو، بهوضوح احساس میشود، هرچند قبل از آن هم کمابیش نشانههایی داشته است. در واقع باید عبدالرحمان خان را بنیانگذار قومیتگرایی سیستماتیک در حاکمیت کشور بدانیم، قومیتگراییای که از جانب دیگر قومیتزدایی (نسبت به اقوام دیگر) را نیز به همراه داشته است. بعد از آن این رویه با شدت و ضعف در حکومتهای افغانستان دیده میشود، تا به امروز.
انتخاب نام «افغانستان» (نامی بر مبنای یک قوم) بر کشوری که دارای اقوام مختلف بود، توسعههای سرزمینی که با تصرف زمینهای اقوام مختلف همراه بود، سیاست اسکان ناقلین در جای جای کشور، تغییر سرود ملی، نشانهای رسمی، بانکنوتها و… همه اموری است در همین مسیر. طبیعتاً این سیاستها یک پیوست فرهنگی هم به کار دارد. طبیعتاً تو وقتی میتوانی این تصرف سرزمینی را انجام دهی که در این زمینه تاریخسازی هم کرده باشی یعنی حتی بعضی پادشاهان قدیم غور را هم پشتون دانسته باشی. باید هویت جغرافیایی را هم عوض کنی و مثلاً «اسفزار» را به «شیندند» و «شافلان» را به «پشتونزرغون» و «قرهتپه» را به «تورغندی» تبدیل کنی. و به همین صورت اگر بتوانی زبان رسمی کشور را هم تغییر بدهی مؤثرتر است.
در آن صورت میشود این توسعه و تصرف گام به گام با سرعت و سهولت بیشتر صورت گیرد، چون آن زمان نام هم متعلق به یک قوم است، زبان هم، اعلام و نامها جغرافیایی هم، سرود ملی و دیگر نشانههای رسمی هم. و راحتتر میشود آن سیاست کلی را پیش برد.
پس ما در واقع با یک طرح بزرگ و عملیات ترکیبی مواجهیم که اینها مکمل و مقوم همدیدگرند. هر کدام بخشی از یک پازل است و همچنین تکمیلکنندهٔ بخشهای دیگر. و از این روی ما این را نباید فقط یک مسئلهٔ زبانی ببینیم، هرچند زبان یک مجرای مهم و یک میدان اصلی این جدال است.
جغرافیا، میدان اصلی جدال
حقیقت این است که اولین توسعهها در این مسیر و اولین غصبها در حوزهٔ جغرافیا رخ داد و آن هم در زمان عبدالرحمان خان و حتی پیش از آن. آنچه ما به نام جابهجایی ناقلین در سراسر کشور میشناسیم سابقهای دور دارد و حتی نمونههایی از آن را در دوران نادر افشار میبینیم. ولی از دوران عبدالرحمان خان این امر هم شدت ناگهانی یافت و هم تداوم سیستماتیک. بعداً و از زمان امانالله خان و با نظریهپردازی محمود طرزی و دیگران، این قضیه شکل زبانی هم یافت. یعنی در واقع محمود طرزی و اخلاف او برای این غصب سرزمینی، پیوست فرهنگی ایجاد کردند و در این میان یک وجه مهم آن زبان بود.
در واقع در سایهٔ این برتریخواهی زبانی، برتریخواهیهایی در جغرافیای سیاسی و جغرافیای انسانی هم در کار است و فارسیزبانان افغانستان اگر این دو را به تدریج از دست بدهند، سهم آنان در عرصهٔ زبان هم کم خواهد شد. با این حساب نمیشود تدارک اسباب و عوامل کوچیدن مردم از سرزمین را بخشی از سیاست حاکمیتهای افغانستان دانست؟ چیزی که هماکنون حس میشود. نمیشود گفت که محدودیتهای بسیار برای فعالیتهای زنان و نیز محدودیت برای فعالیتهای فرهنگی، چاپ و نشر، برنامههای مذهبی، محدودیت در نظام دانشگاهی و نظام استخدامی میتواند بخشی از سیاست قومیسازی کشور باشد؟
به این لحاظ من فکر میکنم که حفظ جغرافیا فعلاً میتواند مهمتر از هر مقاومت دیگری در مقابل این سیاست قومی باشد، سیاستی که نه تنها در عرصهٔ زبان، که در همه عرصهها ظهور و بروز دارد. هر کسی که به هر دلیلی ناچار میشود کشور را ترک کند، ناچار یک جایی را برای پیشروی دیگران خالی میکند و هر کسی که به هر شکلی میتواند به کشور برگردد، حتی اگر هیچ اقدام و کنش سیاسی و فرهنگی هم نداشته باشد، یک جای پای را در کشور دوباره به دست خواهد آورد.
به نظر من کسی که در داخل کشور فقط به زبان فارسی حرف میزند و نه بیشتر (کنشهای سیاسی و فعالیتهای فرهنگی را فعلاً نادیده بگیریم) بسیار برای حفظ زبان مؤثرتر است از فعالیتهای رسانهای متعددی که در خارج از کشور در این موضوع صورت میگیرد، هرچند آنها هم لازم است برای ایجاد این هشیاری و بیداری.
و به همین لحاظ من کسانی را که در داخل کشور مشغول فعالیت فرهنگی و ادبی هستند، ولو کمرنگ، از این منظر شایستهٔ تحسین و تقدیر میشمارم، هرچند این افراد از نظر سیاسی کنش خاصی نداشته باشند. در واقع در اینجا حفظ جغرافیا، خودش یک کنش سیاسی است.
هنر و ادبیات، لنگر زبان
زبان فارسی در طول تاریخ در معرض تهاجمهای بسیار قرار گرفت. من به دورانهای قدیم نمیپردازم که در آن مورد آگاهی و تخصص کافی هم ندارم. ولی در این بیش از هزار سال پس از اسلام، اقوام متعددی این قلمرو را تصرف کردند و سایهٔ زبان آنها بر فارسی سنگینی میکرد، به خصوص سایهٔ زبان عربی که زبان دین و زبان فرهنگ اسلامی هم بود.
ولی یک عامل مهم که این زبان را حفظ کرد و حتی رونق و گسترش بخشید، هنر و ادبیات بود، به خصوص شعر. این انکارناپذیر است که بخش مهمی از علاقهٔ انسانها به زبانها، به خاطر ادبیات موجود در آنهاست، آثاری که هم جنبهٔ زیباییشناسانه دارند و هم جنبهٔ معنایی. بسیاری از خاورشناسانی که زبان فارسی فرا گرفتند آن را برای فهم و درک ادبیات فارسی فراگرفتند، چون آنگاه میتوانستند ظرایف سخن حافظ و سعدی و دیگران را درک کنند و از آن لذت ببرند.
هنر و ادبیات مثل لنگری است که به عمق دریا انداخته میشود و استقرار کشتی در برابر باد و طوفان را حفظ میکند. هر متن ادبی به نظم و نثر، میتواند حلقهای از زنجیر این لنگر باشد. هر قطعهٔ موسیقی که با یک شعر و یا ترانه ساخته میشود نیز همین طور. هر تابلو خوشنویسی، هر فیلم سینمایی، هر نمایشنامه، هر اثر هنری دیگری که با زبان پیوند دارد. و جالب است که زبان یک حلقهٔ وصل بین هنرهای مختلف هم هست.
پس ما اگر میخواهیم زبان از دست ما نرود، باید هوای هنر و ادبیات را داشته باشیم. محافل ادبی، رویدادها، چاپ و نشر آثار، تولید قطعات موسیقی، تولید فیلم و نمایشنامه و هر فعالیتی برای ادبیات، میتواند بخشی از مبارزهٔ ما برای حفظ زبان باشد. زبان را با آموزش دستور و صرف و نحو و تدوین فرهنگ لغت به تنهایی نمیتوان حفظ کرد. بسیار فرهنگهای لغت داریم از زبانهایی که اکنون متروک شدهاند. اینها برای حفظ وجه علمی و آموزشی زبان لازم است، ولی آنچه از اینها مهمتر است، ادبیات است. جا دارد که اینجا عبارت معروف احمدشاه مسعود را تکرار کنم که «این عملیات، برای آن ادبیات است.»
بیم و امیدها
من باری در شعری نوشته بودم که:
وطن فارسی نه آن قریه است که به تاراج این و آن برود
روزگاری در این وطن حتی مغولان فارسیزبان شدهاند
معنی سخن این بود که نباید نگران حاکمیتها بود. زبان فارسی را نمیشود از این سرزمین برانداخت. این سخن در عالم شعر البته وجهی دارد. ولی اگر این پرسش مطرح شود که چگونه شد که همین زبان در بعضی کشورهای دیگر از رونق افتاد چه میگوییم؟ در زمانهای دور بخش عمدهٔ ساکنان ازبکستان و ترکمنستان کنونی فارسیزبان بودند. همین طور شمار زیادی از ساکنان گنجه و شروان و لاهور و کشمیر و دهلی و قونیه تا به کاشغر چین. ولی امروز در بسیاری از این جایها عملاً یک جامعهٔ فارسیزبان قابل توجه نداریم. بله، این زبان میتواند بخشی از قلمروهایش را از دست بدهد و نباید به پشتوانهٔ این که ما چنان سابقهٔ دیرین و مفاخر بزرگی در زبان فارسی داریم آسودهخاطر باشیم. خطر همیشه این زبان را در جغرافیای افغانستان کنونی تهدید میکرده است و این تهدید روزبهروز بیشتر شده است، به دلیل این که روز به روز بخش بیشتری از این جغرافیا را از دست دادهایم.
از این روی من بر این باورم که اگر در این محافظت از زبان جدی نباشیم و جای پای خود را در جغرافیا و هنر و ادبیات محکم نکنیم، چه بسا که چند دهه بعد، مثل فارسیزبانان ازبکستان باشیم که جمعیت قابل توجهی هم دارند، ولی با این زبان دیرین و تناور، سهمی در رسمیات کشور ندارند و به مرور زمان در زبان حاکمیت حل خواهند شد. خطر به همان اندازه که دور به نظر میرسد، جدی و مهم است.
