بهار، نامهٔ یاران رفته میآرد
گُلی که وا کند آغوش، در برش گیرید
این بیت میرزا عبدالقادر بیدل، شاید بیتی مناسب آغاز این یادداشت باشد، در این بهاری که یادِ یارانِ رفته، بیش از هر زمان دیگری دلآزار است. ما را به یاد شهیدانی میاندازد که از مزار آنان گل میروید.
در این یادداشت میخواهیم ببینیم که بهار در شعر این شاعر بزرگ زبان فارسی چه جلوههایی دارد؛ بهاریههای بیدل کدام شعرهاست و هر کدام چه حال و هوایی را بیان میکند.
عبدالقادر بیدل هم مثل دیگر شاعران زبان فارسی، عنایت و توجه ویژهای به بهار دارد و در واقع از میان چهار فصل سال، فصل محبوب او همین است.
فصلهای تابستان و زمستان هر یک فقط چهار پنج بار در غزلیات سیهزار بیتی بیدل دیده شده است. البته «خزان» بیشتر به کار رفته است، حدود یکصد بار و دلیل آن هم جنبهٔ عاطفی فصل خزان و نیز تقابل آن با بهار میتواند باد. و اما کلمهٔ «بهار» فقط در غزلیات بیدل حدود نهصد بار به کار رفته است، با این یادآوری که او دو غزل با ردیف «بهار» دارد و شعرهایی نیز ویژهٔ توصیف این فصل.
اما پیش از این که به این غزلها برسیم، خوب است به چند نکتهٔ دیگر در مورد «بهار» در شعر بیدل هم اشاره کنیم.
بهار و جنون
یکی این که «بهار» در آثار این شاعر، ارتباطی با «جنون» پیدا میکند. البته «جنون» در شعر بیدل وجه مثبت دارد و مظهر آزادی و رهایی از قید و بندهاست. شاعر در فصل بهار گویی نوعی رهایی میبیند و روح خود را آزاد و یله احساس میکند. شاید نشاطی که در بهار نهفته است این احساس را به او میدهد.
شور چمن دادهام کوچهٔ زنجیر را
تا به بهار جنون راهنمون خودم
جمعیّت از غبارِ هوایی رمیده است
صبح جنونبهار پریشانی خودیم
و یک بیت جالب دیگر در این مسیر، آن است که تعریض و کنایهای به زاهد هم دارد.
بهار آمد، تو هم ای زاهد بیدرد! تزویری
چمن گل، شیشه قلقل، یار مستی، من جنون کردم
گویا میگوید که بهار، همه را به ارائهٔ متاعشان وادار میکند. چمن گل میدهد، شیشه قلقل میکند، یار مستی میکند و شاعر جنون میکند. پس چرا زاهد هم در اینجا تزویر خودش را آشکار نکند؟ غیرمستقیم میگوید که او جز تزویر دیگر متاعی برای عرضه ندارد.
توسع به کلمهٔ بهار
اما نکتهٔ دیگر، توسع و گسترشی است که بیدل به کلمهٔ «بهار» بخشیده است. ما گفتیم که در غزلیات او به تنهایی حدود نهصد بار کاربرد بهار را میبینیم. ولی آیا این همه، فصل بهار است و بیدل اینقدر دربارهٔ این فصل شعر گفته است؟ البته در بسیار موارد سخن از فصل بهار است، ولی در بسیار جایها نیز شاعر مفهوم «خرمی»، «نشاط» و «جلوهکردن چیزی» را در نظر دارد و در واقع کلمهٔ بهار را به این معانی به کار برده است. وقتی میگوید:
بهار وحدت است اینجا، دویی صورتنمیبندد
خیال آیینه دارد، لیک بر روی تماشایی
منظورش فصل بهار نیست، بلکه میگوید که در اینجا وحدت و یگانگی است که جلوه دارد. همان چیزی که در عرفان آن را «وحدت وجود» میگویند و با «دویی» تضاد دارد.
یا در اینجا که میگوید:
بهار آرزو نگذاشت در هر رنگ نومیدم
ز چشمِ انتظار آخر زدم گل بر سر راهی
«بهار آرزو» در واقع یعنی جلوهکردن آرزو یا ظهور کردن آرزو در انسان. طبیعتاً در اینجا شاعر به تناسب کلمهٔ بهار، «گل» و «رنگ» را هم آورده است، ولی اینها صرفاً جنبهٔ مراعاتنظیر دارد.
اینجاست که میبینیم شاعر به کلمه توسع میدهد. در این توسع حتی گاهی آن را مثل یک فعل مرکب صرف میکند. مثلاً میگوید «بهار کن» یا «بهار دارد».
بر فرق عزت تو نزیبد گلی دگر
ای خاک، اگر بهار کنی، نقش پا شوی
و اینجا «بهار کنی» یعنی «خیلی جلوهگری کنی»
چقدر بهار دارد سوی دل نگاه کردن
به خیال قامت یار، دو سه سرو آه کردن
و این «بهار دارد» یعنی «چقدر خوب است» یا «چقدر لذت دارد».
و مثال دیگر از این قبیل، بیتی در مقطع یک غزل بهاری است، آنجا که میگوید:
از گل و سنبل به نظم و نثر سعدی قانعم
این معانی، در گلستان بیشتر دارد بهار
اینجا منظور این نیست که «بهار این معانی را در گلستان دارد» بلکه منظور این است که «این معانی، در گلستان بیشتر جلوه دارد». میبینیم که «دارد بهار» یا «بهار دارد» خودش کار یک فعل مرکب را میکند.
در غزل دیگری باز با همین وزن و قافیه میخوانیم:
شبنم ما را به حسرت آب میباید شدن
کز دل هر ذرّه، طوفانی دگر دارد بهار
در اینجا نیز «طوفانی دگر دارد بهار» یعنی «طوفانی دگر بهار دارد» یا «طوفانی دیگر برخاسته است».
بهارستان
یکی دیگر از کاربردهای بهار در شعر بیدل، در قالب کلمهٔ «بهارستان» است و این کلمه نیز باز به معنی «محل جلوهگری» یا «کانون وجود» چیزی است.
