در مصاحبههای قبلی مکرر گفتهاید علت علاقهتان به شعر، پدرتان بوده است. اگر در چنین خانوادهای متولد نمیشدید باز هم به شعر علاقهمند میشدید؟
علاقه من به شعر ذاتی بود و از اولین زمانهایی که به یاد دارم حس میکردم به شعر علاقه دارم، چنانکه در بین اعضای خانواده و بین چهار خواهر و برادر، فقط من شاعر شدم. در خانه هم زمینه رشد من فراهم بود، چون پدرم به شعر علاقهمند بود و شناخت خوبی از شعر، نقد شعر و آرایههای ادبی داشت؛ ایشان خیلی خوب شعر را ارزیابی، نقد و تصحیح میکرد. او اولین مصحح شعرهای من بود. محیط خانه ما سرشار از فعالیتهای ادبی مثل مشاعره بود. در خانه ما کتابهایی مانند دیوان حافظ و در کل متاع ادبی خریدار داشت. اگر این بستر برای رشد من وجود نداشت به احتمال قوی مشغولیت اصلی من چیز دیگری میشد و با تفنن به شعر میپرداختم.
با این پیشینه خانوادگی چطور شد که در رشته مهندسی ادامه تحصیل دادید؟
دو چیز در این انتخاب مؤثر بود. در آن زمان من فقط علاقهمند به سرایش شعر بودم و طبیعتاً در چنین حالتی نمیتوانستم تصور کنم به عنوان شاعر در این جامعه زندگی کنم و شاعری هم نمیتواند برای کسی شغل باشد؛ بنابراین از بین مشاغل گوناگون باید آن چیزی را که دوست داشتم به عنوان رشته تحصیلی انتخاب میکردم و چون در کنار ذوق ادبی، ذوق ریاضی و مهندسی هم در من وجود داشت رشته مهندسی را انتخاب کردم. از طرفی برادر بزرگتر من مهندس ساختمان بود و ماکتهایی که میساخت برای من جذاب بود، برای همین رشته مهندسی عمران را انتخاب کردم. ما چهار خواهر و برادر هستیم که دو برادر مهندس هستند و دو خواهرم در رشته پزشکی تحصیل کردهاند.
از افتادن در مسیر ادبیات و شعر پشیمان نیستید؟
نه! اصلاً چنین حسی ندارم. افرادی که فعالیت ادبی میکنند، احساس هویت میکنند چون مشغول به کاری هستند که خیلیها از انجام آن ناتوانند. اگر در رشته تحصیلیام فعالیت میکردم در نهایت فقط یک مهندس ساختمان میشدم و در طول این سالها کارنامهام این بود که تعدادی واحد ساختمانی طراحی کنم یا در گرایشهای مختلف مهندسی تعدادی خانه یا سوله بسازم. خب در این شهر میلیونها خانه وجود دارد؛ هزاران کیلومتر راه، سد و پل بدون من ساخته شده و ساخته خواهد شد، اما هیچکس نمیتواند نظیر آثار ادبی من، اثری خلق کند.
تا آنجا که به یاد دارم به کارهای فنی هم علاقهمند بودید؛ درست است؟
بله، علاقهمند بوده و هستم؛ این علاقهمندی را هم از پدرم به ارث بردهام. البته پدرم برخلاف من بود؛ تفننی به ادبیات میپرداخت و کار اصلیاش فنی بود. کارگاه تولید مصنوعات فلزی داشت و در بسیاری از پروژههای آبرسانی هرات فعالیت کرده بود. به همه امور فنی مختلف اعم از تعمیر ماشین، برقکشی ساختمان، لولهکشی و نجاری آشنایی داشت و خودکفا بود. من از بچگی در کنار پدرم بودم و همه اینها را میدیدم و یاد میگرفتم و اکنون هم کارهای فنی انجام میدهم؛ جعبهابزار تکمیلی دارم و امور مربوط به خانه را خودم انجام میدهم. علاقه من به ابزار در حد علاقهام به کتاب است. در کل در زندگیام دو فروشگاه من را متوقف میکرده است؛ یکی فروشگاه کتاب و دیگری فروشگاه ابزارفروشی. البته در سالهای اخیر کمتر مقابل کتابفروشی توقف میکنم چون فرصت کتاب خواندن ندارم، اما همچنان به فروشگاههای ابزارفروشی علاقهمند هستم.
آخرین ابزاری که خریدید چه بوده است؟
انبردستی ظریف و کوچک؛ البته نمونه آن را داشتم که گم شده بود. در جعبهابزار من چندین نوع انبردست میبینید.
چه ابزاری را دوست دارید بخرید؟
دستگاه فرز (با خنده)؛ چون خیلی از کارهای خانه را میشود با دستگاه فرز انجام داد و البته دستگاه خطرناکی است.
در گفتوگوهای مختلف گفتهاید که به خاطر جنگهای داخلی افغانستان به ایران آمدید؛ همراه خانواده مهاجرت کردید؟
من همراه با پدر و مادرم به ایران آمدم؛ یک خواهرم در انگلستان است، یک برادرم در آمریکا و یک برادر دیگرم در افغانستان زندگی میکند.
شما به فکر رفتن به کشورهای دیگر نبودید؟
من به خاطر زندگی ادبی و فرهنگی که داشتم علاقهمند بودم در محیطهای فارسیزبان و زبان فارسی، مثل ایران زندگی کنم. ذوقیات و علاقهمندی من در این محیط میتوانست ارضا شود، نه در کشورهای دیگر. فعالیتهایی که من انجام میدهم و موقعیت ادبی که من در ایران دارم را نمیتوانم در کشورهای دیگر انجام دهم و داشته باشم. دلیل مهاجرتم به ایران، همین زبان مشترک و دغدغههای فرهنگی مشترک بود و به خاطر این دغدغهها جای دیگر نمیتوانستم زندگی کنم. البته من این مسئله را به دیگران توصیه نمیکنم؛ قوانین مهاجرت در ایران بسیار سخت است و آنقدر برای مهاجران فرسودگیهای روحی و آسیبهای اجتماعی به همراه دارد که به افراد و هموطنانم توصیه میکنم اگر میتوانند به جایی مهاجرت کنند که در آنجا آینده بهتری دارند از رفتن اجتناب نکنند.
بازگشت به افغانستان؛ چطور دوست دارید به کشور خودتان برگردید؟
اگر شرایط تجرد داشتم بیتردید به افغانستان برمیگشتم و در کشور خودم زندگی میکردم، چون آنجا وطن ماست و هر کسی در کشور خودش آسایش و آرامش خاطری دارد که در هیچجا آن آرامش را نمیتواند به دست آورد. همسر و فرزند راه بازگشت خیلی از مهاجران را به افغانستان بسته است. به هر حال فرزندان من در ایران متولد شدهاند و ظالمانه است آنها را به کشوری که با آن بیگانهاند، ببرم. مهاجران در آنجا فقط و فقط دغدغه کار و درس دارند، اما در ایران این دغدغهها چندین برابر است. هر سال بخش عمدهای از وقت و انرژی من صرف امور مربوط به تمدید اقامت، گواهینامه، رفع انسداد کارتهای بانکی، رفع انسداد خط تلفن همراه، رفع مشکلات نامنویسی بچهها در مدارس و… میشود. مهاجران برای کوچکترین مسئله معیشتی و اداری محدودیت دارند؛ مثلاً بیمه و گواهینامه هر سال باید تمدید شود، آن هم با استعلام و دوندگیهای متفاوت.
اولین بار چه زمانی احساس کردید شاعرید؟ با چاپ کتاب یا حضور در جلسات شعری؟
خیلی پیشتر از اینها؛ از دورانی که با خانوادهام مشاعره میکردم و وقتی کلمات موزون را به عنوان شعر کنار هم میگذاشتم، احساس میکردم شاعرم. ولی اولین اثری که به عنوان شعر نوشتم در سال ۶۱ و در ۱۵ سالگی در افغانستان بود. از آن زمان بود که دفتر شعری برای خودم درست کردم. دفتر شعر من در سال ۶۱ در کابل درست شد که دو سال پس از آن هم به ایران آمدم و دفتر شعرم را هم آوردم.
اولین مجموعه شعر شما «پیاده آمده بودم» بود. این شعر خیلی بازتابهای زیادی داشت؛ از این بازتابها بگویید.
بله، مهاجرت در انتخاب و ادامه مسیر شعری من تأثیر زیادی داشت و شاید مهاجرت موجب شد من تصمیم بگیرم شاعر باشم و نه مهندس. اگر ایرانی بودم اینقدر در شعر و کار ادبی جدی نبودم، چون حس میکردم این جامعه به حضور من به عنوان شاعر نیاز ندارد؛ در ایران شاعران زیادی هستند که شعر میسرایند.
اما من وقتی که در جامعه ایران وارد فعالیتهای شعری شدم، عرصه شاعران مهاجر خالی بود و گفتنیهای زیادی از مهاجرت باید گفته میشد؛ دردها و حرفهای زیاد نگفتهای بود که بیان آن را به زبان شعر، وظیفه و رسالت اجتماعی خودم میدانستم. بسیاری از مهاجران طبع شعر نداشتند و نمیتوانستند دغدغههایشان را به زبان شعر بیان کنند اما من به عنوان یک شاعر این توانایی را داشتم؛ برای همین اولین مجموعهشعرم سرشار بود از رنجها و دغدغههای مهاجران سرزمینم. شاید دلیل اینکه موضوع بیشتر شعرهای من مضامین اجتماعی و سیاسی است و کمتر به مسائل عاشقانه میپردازم، همین احساس مسئولیتم در برابر دغدغهها بوده است. به هر حال شعر عاشقانه را شاعران ایرانی هم میتوانند بگویند. غیر از اینها احساس میکردم به وسیله شعر میتوانم نگاه جامعه ایرانی را به جامعه افغانستان تلطیف کنم، چون مردم افغانستان هم بسیار به شعر و ادبیات علاقهمند هستند و جامعه ایران باید این را میدانست.
با توجه به صحبتهای خودتان شما در دهه ۶۰ مشغولیت ذهنی داشتید، چرا در سالهای اخیر شعر عاشقانه نگفتهاید؟
در سالهای اخیر کمتر به شعر سرودن مشغول بودم و طبیعتاً در زمانی که کمتر توانستم شعر بنویسم، سهم شعر عاشقانه هم کمتر میشود و دیگر اینکه با گذشت زمان نوع دغدغههای من هم تغییر کرده است. در زمانی که دغدغه مهاجرت داشتم در آثارم این مسائل را مطرح میکردم و در زمانی که متوجه تهدیدهایی در حوزه زبان و ادبیات فارسی شدم، شروع به نوشتن اثر درباره زبان و ادبیات فارسی کردم و کتاب «روزنه» را منتشر کردم و یا دغدغهام درباره پراکندگی جغرافیایی زبان و ادبیات فارسی را در مجموعه «شمشیر و جغرافیا» مطرح کردم. به هر حال این مسائل در کنار مسائل دیگر افغانستان، مثل تبعیض نژادی، برایم اهمیت بیشتری داشته تا شعر عاشقانه با محور شخصی.
اولین همکاری شما با رسانهها با روزنامه قدس شروع شد. از این تجربه بگویید.
یادم هست در سال ۶۷ مسابقه ادبی در استان برگزار شد که شعر من اول شد. آن زمان آقای عبدالله حسینی دبیر این مسابقه بودند و رسم بر این بود که اسم برگزیدهها پیش از اعلام رسمی، در روزنامهها اعلام میشد. من به آقای حسینی گفتم در کنار اسم من حتماً درج شود «مهاجر افغانستان» و در غیر این صورت اسم من چاپ نشود و حتی از گرفتن جایزه و رتبهام هم انصراف میدهم. آن زمان این مسائل تازگی داشت و کمتر به مهاجران و مسائل آنها در رسانهها پرداخته میشد؛ من علاقه داشتم اسم مردم افغانستان را به وسیله شعرم مطرح کنم و برای مردمم کسب آبرو و هویت کنم چون معمولاً جای اخبار مربوط به مهاجران افغانستان در صفحه حوادث بود. آقای حسینی با روزنامه تماس گرفت و این مسئله را مطرح کرد اما صفحه رفته بود و امکانات امروزی را نداشت تا بتوانند اصلاح کنند.
آقای حسینی از من خواست انصراف ندهم و به جای آن صفحه ادب و هنر روزنامه با من به عنوان برگزیده اول گفتوگو کند؛ آقای یاوری این گفتوگو را انجام داد و اتفاقاً بریده آن روزنامه را هنوز هم دارم.
پس اولین گفتوگوی مطبوعاتی شما با روزنامه قدس بوده است؟
نه تنها اولین گفتوگو که اولین بار شعر من در روزنامه قدس منتشر شد که یک چهارپاره بود. اینک که زمستان ۹۷ است این سابقه به ۳۰ سال میرسد. پس از این دو تجربه ارتباط من با روزنامه زیاد شد تا آنجا که در سال ۷۲ مسئول صفحه ادب روزنامه شدم و به مدت سه سال این روند همکاری مستمر ادامه داشت؛ آن زمان من با عباس ساعی در صفحه ادب فعالیت میکردم. پس از چند سال به دلیل محدودیتهای استخدامی برای مهاجران ناچار شدم کار در روزنامه را کنار بگذارم؛ چون در آن زمان بهکارگیری اتباع بیگانه برای روزنامهها و رسانهها ممنوع بود و این مسئله حتی جرم محسوب میشد.
به نظرتان تلاشهای شخص محمدکاظم کاظمی در تلطیف نگاه مردم ایران به مهاجران افغانستان مؤثر بوده است؟
بله. البته فعالیتهای ادبی و هنری مهاجران در تلطیف این جریان مؤثر بود. مدتی پیش یکی از شاعران جنوب کشور را دیدم که با من احوالپرسی کرد و گفت: «نگاه من به جامعه مهاجر با شعرهای تو عوض شد؛ پیش از خواندن شعرهای تو نگاه من به مهاجران افغانستانی نگاهی تیره، تاریک و منفی بود و آنچه این نگاه را در من عوض کرد، آثار شعری تو بود». به هر حال مهاجرانی که فعالیتهای ادبی میکردند به تلطیف نگاه مردم ایران کمک کردند و حتی خیلی از افراد تأثیرگذار را هم به فرهنگ افغانستان علاقهمند کردند؛ مصداق این مسئله محمدحسین جعفریان یا شاعرانی مانند علیمحمد مؤدب، علی داوودی، سپاهی لایین و… است.
علت علاقه شما به بیدل از کجا نشئت میگیرد؟
آشنایی با بیدل در افغانستان طبیعی است، چون شاعری افغانی و یکی از شاعران بزرگ زبان فارسی است و برای مردم افغانستان در کنار حافظ، سعدی، مولانا، نظامی و فردوسی قرار میگیرد.
در نگاه مردم افغانستان بیدل بعد از فردوسی، حافظ، سعدی و مولانا قرار میگیرد. اگر دو شاعر دیگر هم اضافه کنیم سنایی و نظامی خواهند بود و اگر یکی دیگر به آنها اضافه کنیم جامی است؛ بنابراین علاقه به بیدل را از زمانی که در افغانستان بودم در دل داشتم. من احساس مسئولیت میکردم تا این شاعر را بیشتر مطرح کنم و آن را به ایرانیها معرفی کنم و مروج شعر بیدل باشم، چون این شاعر در ایران ناشناخته است. البته حوزه فعالیتهای ادبی و نوشتاری من سه حوزه است؛ یکی حوزه مسائل زبان فارسی، یکی آموزش و نقد شعر و حوزه سوم آثارم هم در مورد بیدل است که چهار کتاب «مرقع صد رنگ»، «گزیده غزلیات بیدل»، «کلید در باز» و «گزیده دیوان بیدل» در همین مورد منتشر شدهاند. کتاب بعدیام هم درباره رباعیهای بیدل است که فعلاً همین اثر من را به خودش مشغول کرده است. این کتاب حدود ۶۰۰ رباعی بیدل را در بر میگیرد.
آثار شما چه خلاهایی را در مورد بیدل برای بیدلشناسان از بین برد؟
بیدل شاعری دشوارنویس است و فهم شعر او سخت است؛ اما تا به حال غیر از کتاب «کلید در باز» که من نوشتهام هیچ کتابی درباره این دشواریها و پیچیدگیها نوشته نشده است. درباره زندگی، آثار، افکار و اندیشههایش آثاری نوشته شده اما درباره دشواریهای شعر او اثری نوشته نشده بود و از آنجا که مهمترین ویژگی شعر بیدل، دشواری آن است، در تحقیقات بیدلشناسی کاملاً یک حلقه مفقوده بوده است و اثر من توانست این خلا را پر کند؛ کسی که این اثر را بخواند تقریباً برای فهم و خواندن شعر بیدل مشکلی نخواهد داشت، چون همه وجوه و جوانب دشواری شعر بیدل بیان شده است.
وقتی مسیر شاعری شما را مرور میکنیم، دبیری علمی یازدهمین دوره جشنواره شعر فجر، یکی از نقاط عطف این مسیر است. از احساستان در خصوص این اقدام بنیاد ادبیات داستانی بگویید.
خوشبختانه در سالهای اخیر هر چه به سمت جلو پیش میرویم، عنایت و توجه جامعه ادبی و رسانهای ایران به افغانستان بیشتر میشود. متأسفانه خیلی از گرهها و دشواریهایی که برای مردم مهاجر وجود دارد، ناشی از ذهنیت غلط بعضی از اقشار جامعه و بهخصوص بعضی از حلقههای مدیریتی درباره افغانستان است؛ همان مسائل اداری و قانونی مهاجران که گفتم ناشی از همین ذهنیت اشتباه است. در این شرایط هر قدمی که برداشته شود به بهبود این ذهنیت منفی کمک میکند که بخش جنبی افغانستان در جشنواره فجر و یا دبیری آن دوره که بر عهده من بود نقطه مثبتی بود؛ چون تا به آن سال هیچکدام از مهاجران در این سطح از جشنواره ادبی و هنری ایران حضور نداشتهاند.
نظیر این اتفاق کمتر رخ داده است. این انتصاب هم برای من و هم برای مهاجران و هموطنانم خوشایند بود. البته اکنون هم یکی از اعضای کمیتههای علمی این جشنواره هستم. عضویت من در فرهنگستان زبان و ادب فارسی هم از آن اتفاقهای خوشایند بود که البته این عضویت خاص بنده نبود و مهاجران دیگر هم تا به حال عضویت فرهنگستان را داشتهاند.
اگر بخواهید جریان امروز شعر ایران را بررسی کنید به چه مسائلی اشاره میکنید؟
من از سالهایی که وارد جریانهای ادبی ایران شدم با شعر ارتباط داشتم و همیشه در رسانهها هم مطلب نوشتهام و دو کتاب «رصد صبح» و «ده شاعر انقلاب» نشان از همین دغدغهمندی من دارد. درباره شعر ایران اگر بخواهیم قضاوت و ارزیابی کنیم، به نظرم این شعر در سالهای گذشته همیشه رو به رشد بوده؛ بهخصوص در سالهایی که ارتباطات و برنامههای آموزشی شعری فراگیرتر شده است. پس از انقلاب دامنه آموزش و ارتباط شاعران نقاط دور و پراکنده کشور بیشتر شد، یعنی فراگیری شعر بیشتر شد. بسیاری از شاعران نقاط دورافتاده خراسان در آن سالها توانستند مطرح و دیده شوند و رشد کنند. از این جهت فراگیر شدن شعر در این سالها رو به رشد بوده است؛ یعنی در دورافتادهترین نقاط کشور هم شاعرانی هستند که شعر خوب میسرایند. اما دو نکته مهم در این شعرها وجود دارد: اول اینکه انگیزهها و دغدغههایی که شاعران را به تحرک و جوشش وامیدارد کمتر شده و شعرها حس و حال شعرهای گذشته را ندارد؛ مسئله دوم این است که به دلیل فراگیر شدن شعر و شاعران زیاد، آثار یکدستی خلق میشود که مخاطب برای رجوع و انتخاب شعر خوب دچار سرگردانی میشود. در گذشته تعداد شاعران محدود بود، آثار همین شاعران محدود هم خوانده میشد اما اکنون اگر بخواهیم به مجموعهشعرهای خوب روزگار دست پیدا کنیم باید صدها کتاب خوب را بخوانیم.
دلیل این مسئله چیست؟
دانش شعر در بین جوانها عام شده است و تقریباً همه ابزارهای رسیدن به شاعری را دارند، بنابراین تعداد شاعران هم زیاد شده و بیشترشان هم شبیه به هم شعر میگویند؛ درست مثل اینکه بگوییم شعر به تولید انبوه رسیده است. در این شرایط تشخیص و تمایز شعر خوب سخت میشود. اکنون نمیتوان چند شاعر خوب را بهراحتی نام برد در حالی که در ۳۰ سال پیش بهراحتی میشد از پنج شاعر مطرح نام برد.
با وجود فراگیر شدن شعر چرا دیگر شاعرانی مانند فروغ، شاملو و اخوان خلق نمیشوند؟
ببینید، شعر خوب حاصل چند مسئله است؛ خود شاعر باید تواناییهایی در حوزه احساس داشته باشد، دغدغهمند باشد و اهل اندیشه و تفکر.
البته شرایط اجتماعی و سیاسی باید به گونهای باشد که به شاعران برای پیشرفت و حرف زدن، انرژی تزریق کند. سعدی درسخوانده نظامیه بغداد بود؛ در شعر انقلاب هم شعر علی معلم و یا قیصر امینپور و حسن حسینی به افکار شریعتی و مطهری میرسد؛ اما شعر جوان امروز به لحاظ تفکر چه پشتوانهای دارد؟
