شعر زنان افغانستان/ گفتگوی قاسم یوسفزی با افسانه واحدیار

سقوط مجهوریت یک فروپاشی جمعی بود. پس از فروپاشی نظام مجهوریت که مبتنی بر دموکراسـی بنـا شـده بـود، انسـان افغانسـتانی بعـد از سـالها جنـگ و تـلاش بـرای رهایـی از عقب مانده‌گی دُچار ناامیدی عمیقی شـد. بسـیاری از شـاعران، امید و چشـم انداز فرهنگی‌شـان را از دسـت دادنـد.
افسانه واحدیار

افسانه واحدیار؛ شاعر، نویسنده و منتقد ادبی از شهر هرات افغانستان می‌باشد. از او تا به حال دو اثر شعری زیر عنوان «مانند عشق در دقایق ممنوعه» و «مرگ سرزده سر می‌زند» همچنین یک کتاب هم به نام «پرسه در دیگری» در حوزه نقد شعر چاپ شده است. واحدیار تعداد زیادی مقاله علمی – پژوهشی منتشر کرده است. شعر او، راوی زنانگی و زندگی زن افغانستانی است که اعتراض، امید، انگیزه و عشق را به همراه دارد. بدون شک افسانه واحدیار از جدی‌ترین شخصیت‌های ادبی چند سال اخیر بوده که با وجود چالش‌های فراوان، سد راه زنان این سرزمین و تحولات سیاسی – اجتماعی، همواره دست به قلم هستند و چراغ امید را برای نسل جوان افغانستان روشن نگه داشته‌اند. مطالعات واحدیار در حوزه شعر معاصر افغانستان متمرکز است همچنین رساله دکترایش اختصاص به استعاره‌های مفهومی زن در شعر زنان افغانستان یافته است. قاسم یوسف‌زی با ایشان گفتگویی داشته است که شما را به خواندن آن دعوت می‌کنیم.

با آن که برخی از ادبیات‌پژوهان و تاریخ‌نگاران باور دارند، که ادبیات معاصر افغانستان تاریخ دقیقی ندارد، نظر شما در این باره چیست و تاریخ معاصر شعر و ادبیات زنان افغانستان را از کدام دوره معرفی می‌کنید؟

ابتدا باید مفهوم «معاصر» را واضح سازم؛ چنان‌که می‌دانید، اتفاق نظری در مورد تعریف «معاصر» در پیوند با ادبیات و هنر وجود ندارد. برخی معتقدند ادبیات معاصر، یعنی آثار کسانی که هنوز زنده‌اند و یا در سی سال اخیر نوشته شده‌اند. برخی هم به آثاری که در سده اخیر نوشته شده‌اند معاصر می‌گویند. حالا ما فرض می‌کنیم که منظورشان همین تعریف دومی است. درست است که افغانستان در صد سال اخیر از بی‌ثباتی سیاسی و در چهل سال اخیر از جنگ رنج می‌برده و این وضعیت نابسامان منجر به عدم ثبت دقیق روندهای ادبی و فرهنگی شده است؛ از سویی، چالش‌های دیگری چون مهاجرت اهل قلم، نبود آرشیو دیجیتالی و فقدان نهادهای پژوهشی تاریخ‌نگاری را دشوار کرده است، اما ننوشتن تاریخ -هر چند که همین جمله هم درست نیست چون نویسنده‌های متعدد افغانستانی تاریخ ادبیات معاصر را نوشته‌اند، به طور مثال دکتر عبدالقیوم قویم را می‌توان نام برد- به معنای فقدان آن نیست. در سده اخیر شاعران زیادی شعر نوشتند. کتاب چاپ کردند، دیوان‌هایی از خود به جا گذاشتند و جریان‌هایی خلق کردند. همه این‌ها دلالت بر این می‌کند که ادبیات در این جغرافیا زنده بوده و این باور که «ادبیات معاصر افغانستان تاریخ دقیقی ندارد» نادرست و غیرعلمی است.

اما در مورد بخش دوم سوال؛ همان‌گونه که برخی نویسندگان تاریخ شعر کهن، ادبیات زنان را با رابعه بلخی آغاز کرده‌اند، من نیز نگارش تاریخ شعر زنان افغانستان سده اخیر (۱۳۰۰ تا ۱۴۰۰ هجری خورشیدی) را از دورانی آغاز می‌کنم که دیوان‌هایی از بانوان شاعر در دست داریم؛ یعنی از محجوبه هروی و مخفی بدخشی. می‌پذیرم که این دو شاعر سنت‌گرا و پایبند به قالب‌ها و ساختارهای زبانی کلاسیک بودند؛ اما نباید از نظر دور داشت که بستر اجتماعی‌ای که در آن زندگی می‌کردند نیز به شدت سنتی و محافظه‌کارانه بود. در کتاب‌هایی که به جریان‌شناسی شعر معاصر پرداخته‌اند، شعر سنت‌گرا نیز به عنوان یکی از جریان‌های مطرح معرفی شده است و نمی‌توان وجود شاعران سنت‌گرا را نادیده گرفت یا آنان را از دایره تاریخ شعر معاصر حذف کرد.

بدون شک نهادها و انجمن‌های ادبی در سراسر دنیا، مرکز رشد و نموی روشنفکران و شاعرانی بوده‌اند که تحولات عظیم ادبی-هنری را رقم زده‌اند، در تاریخ معاصر افغانستان نیز انجمن‌های ادبی از جمله انجمن ادبی هرات نزدیک به یک قرن است فعالیت دارد؛ به نظر شما چقدر بر بهبود وضعیت شعر و ادبیات این سرزمین تأثیر گذاشته است؟ چقدر به وضعیت شعر و ادبیات زنان توجه شده است؟

همین که هرات حداقل در این دو دهه اخیر به حیث یکی از سه حوزه ادبی برجسته افغانستان یاد شده به نظر من یکی از دلایل برجسته آن وجود نهاد انجمن ادبی هرات بوده است. منکر بی‌نقص بودن فعالیت‌های این نهاد نمی‌شوم. به حیث نهادی مستقل همیشه هیئت رهبری و اعضای آن میانه‌روی در پیش گرفتند تا بتوانند در هر شرایط و نظامی آن را حفظ کنند و به حیث میراث فرهنگی به نسل بعد منتقل کنند. با توجه به تندبادهایی که منجر به فروپاشی نهادهای بی‌شماری در این سال‌ها شده امروز باز بودن دروازه این نهاد کاری در خور ستایش است؛ مسلماً این همه شاعر و نویسنده هراتی‌ای که داریم، گواهی بر اثرگذاری این نهاد بر ادبیات افغانستان می‌باشد.

در دو دهه اخیر که زمینه برای حضور زنان در فضای عمومی جامعه فراهم بود، جلسات انجمن ادبی فضای امن و مناسبی برای حضور خانم‌ها به شمار می‌رفت. بانوان نام‌دار و برجسته‌ای چون نادیا انجمن، فریبا حیدری، رویا شریفی، مژگان فرامنش، نیلوفر نیک‌سیر، سمیه رامش، تمنا مهرزاد و محبوبه صالحی از این جلسات فیض بردند و حضور در این نهاد برای رشد قلم‌شان انگیزه‌بخش و مؤثر بوده است.

تبعیض سیستماتیک برای زنان ریشه در تاریخ کهن و معاصر افغانستان دارد، این تبعیض چقدر در بین ادبیات‌پژوهان و شاعران معاصر افغانستان قابل مشاهده است؟

بله چنان‌که شما فرمودید، در طول تاریخ در افغانستان زنان در عرصه‌های اجتماعی، فرهنگی، دینی و سیاسی با تبعیض مواجه بودند؛ چنان‌که در جامعه سنتی مردسالار افغانستان زنان از فرصت‌های برابر با مردان برخوردار نبودند، که بتوانند به خودشکوفایی بپردازند؛ از سویی، اگر زنانی علیه سنت برخاستند و دست به قلم بردند و نوشتند، مردان نگاه فرودستانه‌ای به تولیدات نوشتاری زنان دارند؛ من به تجربه دریافتم که منتقدان و شاعران مرد، آثار زنان را به عنوان ادبیاتی صرفاً عاطفی، شخصی یا سطحی تلقی می‌کنند و آن را از دایره «ادبیات جدی» خارج می‌دانند و کمتر به مطالعه آن می‌پردازند؛ با این حال، در این سده اخیر، زنان نویسنده و شاعر، به رغم تبعیض‌ها، توانسته‌اند گفتمان تازه‌ای را وارد فضای ادبی افغانستان کنند؛ گفتمانی که در آن زن نه موضوع شعر، بلکه خود شاعر است. آن‌ها با نوشتن از تجربه زنانه، در حال شکستن همین تبعیض دیرینه‌اند.

آیا در برهه‌ای از تاریخ معاصر افغانستان، زنان ادیب و شاعر این کشور توانسته‌اند گرد هم آیند و تشکل یا انجمنی ایجاد کنند؟ اگر پاسخ بله است، نمونه‌هایی را برای مخاطبان معرفی کنید و اگر پاسخ خیر است، دلایل آن را شرح دهید.

تا آنجایی که من مطالعه دارم، زنان ادیب افغانستان در حوزه ادبیات نتوانستند تشکل یا انجمن ادبی پایدار و کارآمدی ایجاد کنند. اگر در برهه‌ای نهاد ادبی – فرهنگی ایجاد کردند، عمر طولانی نداشته و چنان اثرگذار واقع نشده، که نامشان به حافظه تاریخی بماند. اولاً که جامعه افغانستان جامعه سنتی است، تا دهه چهل سده چهاردهم هجری شمسی، زنان شاعر که نام و دیوانی از آن‌ها مانده است مثل محجوبه هروی، مخفی بدخشی تا دهه‌های آخر عمر که بستر اجتماعی اندکی تغییر کرد، پرده‌نشین و محروم از مشارکت اجتماعی بودند. در دوره حکومت‌های چپ در افغانستان هم درست است که حکومت‌های کمونیستی زمینه و آزادی برای رشد زنان تا حدودی فراهم کرده بودند، چنان‌که افغانستان اولین جنبش زنانه را زیر عنوان «سازمان دموکراتیک زنان افغانستان» به رهبری بانوانی چون دکتر آناهیتا راتب‌زاده، ثریا پرلیکا و زنانی دیگر در همین دوره برای دفاع از حقوق زنان تجربه کرد، اما در حوزه ادبیات چنین تشکلی به وجود نیامد که تأثیرگذار و جریان‌ساز باشد. در مورد دلایل عدم شکل‌گیری انجمن‌های تأثیرگذار توسط بانوان ادیب باید به محدودیت‌های فرهنگی اجتماعی و سیاسی اشاره کرد از سویی به علت نابسامانی افغانستان در چهار دهه اخیر این کشور یکی از مهاجر فرست‌ترین کشورها بوده است. این موج مهاجرت میان روشنفکران نخبگان و افراد فرهیخته بیشتر نسبت به افراد عادی بوده است. زنانی که اهل قلم بودند هم به محض این که فرصتی برایشان فراهم شده مهاجرت کردند. در دوره جمهوریت (۱۳۸۰-۱۴۰۰) به دلیل این که محدودیت زیادی حداقل در سپهر اجتماعی برای زنان وجود نداشت دخترانی که عموماً قشر جوان بودند از نهادهای مختلط بهره‌مند می‌شدند؛ بنابراین ضرورتی حس نمی‌کردند که نهاد ادبی مختص برای رشد مهارتهای فرهنگی ادبی بانوان ایجاد کنند؛ اما پس از سقوط جمهوریت توسط طالبان برخی از بانوان دانش‌آموخته در بیرون از کشور و برخی از بانوان هم در داخل کشور برای رشد ادبی قشر جوان کارهایی روی دست گرفتند که ثربخشی آن را گذر زمان نشان خواهد داد.

زنان در افغانستان محروم‌ترین و متأثرترین قشر از تحولات و جنگ‌های داخلی بوده‌اند که هرازگاهی از ابتدایی‌ترین حقوق خود باز نگه داشته شده‌اند سرکشی و اعتراض به این محرومیت چقدر در شعر زنان معاصر افغانستان دیده می‌شود؟

شعر زنان در افغانستان به ویژه از دهه ۱۳۶۰ به بعد، به طور فزاینده‌ای تبدیل به رسانه‌ای برای بیان درد اعتراض و مقاومت شده است. گاه چنان روحیه اعتراضی بر برخی از اشعار بانوان سیطره دارد که وجه هنری آن را تضعیف ساخته است. در این اشعار زن از موقعیت خود به عنوان سوژه رنج کشیده سخن می‌گوید گفتمان‌های سنتی پدرسالارانه و خشونت‌زا را به چالش می‌کشد همچنین زنان منتقدانه به مباحثی که از ایدئولوژی دینی نشأت گرفته می‌نگرند و اعتراض خود را علیه این تبعیض‌ها بازتاب داده‌اند؛ همچنین با نمایش دادن ابعادی از دنیای زنان و محدودیت‌های آن بر سرکوب جهان مردسالار گرفته می‌نگرند و اعتراض خود را علیه این تبعیض‌ها بازتاب داده‌اند؛ همچنین با نمایش دادن ابعادی از دنیای زنان و محدودیت‌های آن بر سرکوب جهان مردسالار اعتراض کرده‌اند؛ به این ترتیب اعتراض به بی‌عدالتی‌ها و تبعیض‌ها یکی از برجسته‌ترین شاخصه‌های شعری زنان افغانستان است. شاعرانی مانند حمیرا نکهت دستگیرزاده، شکریه عرفانی، محبوبه ابراهیمی، مزدا مهرگان، باران سجادی، مهتاب ساحل، مژگان فرامنش، کریمه شبرنگ و … از چهره‌هایی هستند که با زبان شاعرانه اعتراض اجتماعی را با بیان عاطفی و زنانه در هم آمیخته‌اند. در مجموع شعر زنان افغانستان نه تنها ثبت تجربه زیسته زن در جامعه‌ای سرکوبگر است، بلکه فریاد اعتراض و تلاش برای بازتعریف هویت زنانه نیز می‌باشد. ۶. در هر دوره‌ای برخی از شاعران افغانستان (زن و مرد) با قوت تمام شروع به نوشتن می‌کنند، که در برخی مواقع منجر به شکل‌گیری جریان‌های ادبی می‌شود، اما این قوت و شور و اشتیاق بسیار زود فروکش می‌کند؛ طوری که شاعر درگیر روزمرگی و زندگی عادی می‌شود، دلیل این اتفاق را در چه می‌دانید؟ فروکش کردن شور و استمرار نداشتن شعر شاعران افغانستان، به رغم آغازهای پرشور دلایل متعددی دارد که هم از ساختارهای کلان جامعه می‌آید و هم از وضعیت شخصی شاعر چنان‌که شما فرمودید من هم در این سال‌ها متوجه شدم که برای خیلی‌ها نوشتن امری مقطعی است. بسیار کم در جامعه ما کسانی یافت می‌شوند که رسالتمندانه برای سرودن وقت و انرژی بگذارند و نوشتن مستمر اولویت‌شان باشد. عوامل متعددی منجر به فروکش کردن میل افراد برای نوشتن می‌شود: ۱. در افغانستان برخلاف کشورهای توسعه یافته اثر نوشتاری کالایی تلقی نمی‌شود که درآمدی برای نویسنده به ارمغان زیرساخت و چه از منظر، بازاریابی توسعه‌نیافته باقی مانده بیاورد. صنعت چاپ و نشر در افغانستان چه از نظر است. نویسندگان اغلب باید با هزینه شخصی آثار خود را منتشر کنند من نویسنده‌های زیادی در افغانستان دیدم که اولین کتاب‌شان را با هزینه شخصی یا به کمک نهادی چاپ کردند از آنجایی که سیستمی برای پخش کتاب در کتاب‌فروشی‌های سراسر افغانستان وجود ندارد یک هزار یا پانصد نسخه کتاب نویسنده از چاپخانه تحویل گرفته و بخشی از فضای خانه‌اش را اشغال کرده که خود همین وضعیت منجر به ناامیدی و فروکش کردن انرژی شخص برای نوشتن می‌شود؛ ۲. بسیاری از شاعران ناچارند برای تأمین معاش از دنیای شعر فاصله بگیرند. دغدغه‌های بقا به ویژه در جامعه‌ای بحران‌زده و ناپایدار انرژی شخص برای نوشتن می‌شود؛ ۲. بسیاری از شاعران ناچارند برای تأمین معاش از دنیای شعر فاصله بگیرند. دغدغه‌های بقا به ویژه در جامعه‌ای بحران‌زده و ناپایدار مجال تداوم خلاقیت را از آنان می‌گیرد؛ ۳ فقر، بی‌سوادی و پایین بودن سرانه مطالعه باعث شده مخاطبان آثار ادبی اندک باشند و کتاب به عنوان نیاز اولیه فرهنگی شناخته نشود؛ ۴ عدم نظارت بر چاپ کتاب با کیفیت منجر به عدم باور مخاطبان به آثار نویسنده‌های افغانستانی شده است و این مخاطب نداشتن منجر به دلزدگی اهل قلم برای تداوم نوشتن می‌شود؛ ۵ بسیاری از شاعران جوان نوگرا که تلاش در خلق جریان‌های تازه دارند با مقاومت سنت‌گرایان روبه‌رو می‌شوند. همین تضاد گاه باعث عقب‌نشینی یا خاموشی تدریجی آن‌ها می‌شود؛ ۶ نقدهای خام و غیرمعیاری یا عدم توجه نهادهای فرهنگی به آثار ادبی تازه منتشر شده، منجر به دلزدگی و انفعال نویسنده‌ها می‌شود. البته اهل قلم نیز در این روند بی‌تقصیر نیستند؛ نویسنده‌های افغانستان نگرشی تعهدگرایانه خصوصاً در حوزه شعر دارند آن‌ها ادبیات را رسالتی اخلاقی می‌دانند نه حرفه‌ای اقتصادی کتاب‌شان را با اهدا کردن و رایگان در اختیار خواننده قرار دادن بی‌ارزش می‌سازند و خواننده را بدعادت می‌کنند به این ترتیب، نویسنده افغانستانی بیشتر مؤلفی متعهد بوده تا «خالق کالایی فرهنگی و این وضعیت نه تنها آثار را به حاشیه رانده بلکه بقای نویسندگان را نیز تهدید کرده است.

در بسیاری از دوره‌های تاریخی مهاجرت شاعران افغان زنان و مردان منجر به شکل‌گیری جریان‌های ادبی و شعری شده است اما مهاجرت شاعران و ادبیات‌پژوهان افغانستان پس از سقوط نظام جمهوریت (۲۰۲۱) به کشورهای غربی ظاهراً برعکس عمل کرده است؛ چرا شاعر مهاجر امروز افغانستان (زن و مرد) از شعر دور شده است؟ چنان‌که توجه چندانی به وضع موجود ندارد و اگر کنشی هم هست از طریق فضای مجازی با ادبیاتی بسیار سطحی انجام می‌شود که نه تنها به آگاهی هم‌دلی و هم‌دیگرپذیری کمک نمی‌کند که منجر به نفرت‌پراکنی و فراموشی ادبیات می‌شود.

ادبیات افغانستان در پاکستان و کشورهای همسایه در انتظار انتقال به کشورهای مهاجرپذیرند؛ حالا انسانی که هنوز جایی برای سکونت نیافته و درگیر نیازهای اولیه زندگی است چطور می‌تواند به صورت حرفه‌ای به ادبیات بپردازد و جریان خلق کند؟ همین‌طور کسانی که به اروپا و آمریکا مهاجر شدند درگیر تأمین نیازهای اولیه زندگی و یادگیری زبان شده‌اند. از سویی سقوط نظام جمهوریت چنان دور از انتظار بود که شاعر و ادیب با آن روحیه حساس و شکننده‌اش به نظر من دچار کمای روحی شده تا دوباره بهبود یابد و به زندگی عادی برگردد سال‌ها طول می‌کشد. به عبارتی دیگر سقوط جمهوریت یک فروپاشی جمعی بود. پس از فروپاشی نظام جمهوریت که مبتنی بر دموکراسی بنا شده بود انسان افغانستانی بعد از سال‌ها جنگ و تلاش برای رهایی از عقب‌ماندگی دچار ناامیدی عمیقی شد. بسیاری از شاعران امید و چشم‌انداز فرهنگی‌شان را از دست دادند. این یأس انرژی خلاقه را به سکوت بدل کرده است. نفرت‌پراکنی‌ها هم از همین وضعیت روحی آشفته نشأت می‌گیرد؛ از سویی، شاعر متوجه شده است، که افغانستان دچار زخم‌های خیلی ریشه‌ای و عمیق است برای مقابله با این رنج‌های عمیق دیگر شعر را چون گذشته چاره‌گر و رهایی‌بخش نمی‌بیند؛ اما برای عبور از این بحران نیاز به بازسازی اعتماد جمعی، گفتگوی میان‌نسلی و حمایت ساختاری از سوی نهادهای فرهنگی مهاجر و فرهنگی داخلی داریم.

افغانستان در وضعیت نابسامانی به سر می‌برد به ادبیات و شعر توجه نمی‌شود با وجود این خفقان چه امیدی برای نسل نو و اهل ادبیات این کشور می‌شود داشت؟

درست است؛ در میان فقر و سانسور، ادبیات در افغانستان به حاشیه رانده شده است اما با وجود این شرایط، امید همچنان زنده است. نسل نو، خصوصاً دختران منزوی افغانستان ادبیات را مأمنی برای خودبیان‌گری و بیان آلام‌شان انتخاب کرده‌اند و با علاقه می‌نویسند. پسرانی در شبکه‌های اجتماعی روایت‌های خود را در قالب شعر و جستار به اشتراک می‌گذارند و بسیاری از مهاجران به زبان مادری‌شان پناه آورده‌اند تا خویشتن را گم نکنند. از سویی ادبیات در خیلی از برهه‌ها در شرایط بحرانی بیشتر جلوه‌گری کرده حال هم من باور دارم که نسل نو ادبیات روزگار خود را می‌آفرینند؛ در نهایت امید از خود ما آغاز می‌شود. اگر حتی یک نفر افغانستانی امروز شعر بگوید، بنویسد، بخواند و اندیشه کند چراغ ادبیات خاموش نیست. ادبیات برخلاف سیاست بی‌مرز، بی‌سلاح و بی‌ادعاست، اما عمیق‌ترین تغییرات را می‌سازد. این خود امید است. ۹. شما از شاعران متعهد و از زنان مستحکمی بودید که با وجود تمام نابسامانی‌های موجود در افغانستان به فعالیت‌های ادبی خود ادامه دادید و ادبیات و نسل نو این سرزمین را مدیون خود ساخته‌اید با توجه به تجربه و دانش شما در شرایط حاضر چه باید کرد تا روزنه‌های موجود زنده بمانند و امید خلق کنند؟ در نخست سپاس از لطف‌تان رسالت و مسئولیت خود می‌دانم که در کنار نسل جوان‌تر بمانم در حد وسع کاری برای رشد استعدادهای ادبی تازه انجام دهم من بر این باورم که باید در هر شرایطی ادامه دهیم و جا نزنیم. وظیفه خطیر و سنگینی است؛ اما نسل ما چه کسانی که در تبعید به سر می‌برند و چه کسانی که در افغانستان هستند، باید حضور مفیدی در سپهر ادبیات و پاسداری از فرهنگ خود داشته باشیم. مسئولانه تلاش کنیم که به حیث ادیب و دانش‌آموخته متعهدانه به ادبیات بپردازیم. باید نسل جدید را با عشق و تعهد آموزش داد ادبیات فردایی ندارد اگر امروز کسی برای نسل بعدی شعله را نسپارد. مطالعه تاریخ سیاسی و تاریخ ادبی معاصر به من آموخته که باید نوشت نوشتن حتی در خلوت و بی‌خواننده، چراغ شعور را روشن نگه می‌دارد. گاهی همین نوشته‌های خاموش بعدها جریان‌های ادبی را شکل می‌دهند چنان‌که در دهه هفتاد شکل دادند. باید روحیه نشاط را در نوجوانان و جوانان حفظ کنیم تا بتوانند فعالیت کنند. در یک کلام باید ادامه داد. نه از سر توهم بلکه از سر ایمان به این که ادبیات می‌تواند با روایت دردها میان انسان‌ها پل بسازد و در تاریک‌ترین لحظات شعله‌ای از امید روشن کند.

توصیه شما به نسل جدیدی که در اول این راه قرار دارند چیست؟

هدف مندانه مطالعه کنند آثار کلاسیک ادبیات معاصر تاریخ و جامعه شناسی بخوانند و بنویسند با اشتراک در کارگاه های ادبی تلاش کنند بر دانش ادبی اشان روز به روز بیفزایند و تسلیم نابسامانی‌های روزگار نشوند. سعی کنند ادبیات فردا را بارورتر و به روزتر از ادبیات امروز بسازند.

شبیه سیب زمینت زده است جاذبه ای
به مثل تاك، خماری، مدام لم داده
میان ذهن همه نام دیگرت «سیب» است
همان که آدم را تا ابد به غم داده

چقدر غم هایت درد می کند شاعر!
چقدر حوصله زندگیت سر رفته
نگاه مأیوسی به هنوزها داری
همیشه های تو در سعی بی ثمر رفته

لبان باغچه را آب میدهی هر روز
که خوب رشد کند بذرهای پنهانش
عجیب میفهمی حال و درد باغچه را
زمین شبیه تو زاینده است زهدانش

نشسته ای و نشسته بیا که شعر تو را
درون چشمانش اندکی نشان بدهد
نشسته فعل نشستن درون تاریخت
نشسته ای که تو را دیگری تکان بدهد

نشسته ای وسط وحشتی که چسبیده
به جان زندگی ات لابلای اعصابت
شکسته دستت افتاده گوشه ای پایت
مدام این صحنه زجر می دهد خوابت

به پشت میز نشسته یواش پوسیدی
شبیه پنجره در میز دفتر کارت
درون کار شدی غرق تا نیندیشی
به آن درخت تیر خورده قلب بیمارت

نشسته ای داری دود می شوی کم کم
به مثل سیگاری بین زیر سیگاری
به سوختن دادی لب مدام خاموشی
چگونه تن دادی تو به وضع تکراری

زمین زمینه تاریک بودنت شده است
چرا اسیر سکوتی چرا چنین گیجی؟
بیا سلام به فردای روشنی بکنیم
رها کنیم قفس را به مرگ تدریجی

افسانه واحدیار

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
این مطلب را مزین به نظرات ارزشمند خود بفرماییدx