بهار خلسه ی فصلِ خزان من بودی
نسیم خوش خبر داستان من بودی
میزد کنار خیمه پر و بال خواهرم
می رفت وقت آمدن از حال خواهرم
به كدام دل از اينجا به مسافرت برايم
كه در اين جزيره رگ و ريشه كرده پايم
او ز یار مینالد؛ من ز رنج بییاری
کار میدهد دستم، آخِر، این خودآزاری
که خاک و خون شد و نابود شد زنی در من
و لکهدار تر از قبل، دامنی در من…
یک روی سکه نقشِ مرا باژگون زدند
روی دگر شکوه من از حد برون زدند
صدا شد صدایش نمِ صبحدم داشت
زنی که گلوگاهِ او زنگِ غم داشت
گنجشک گشنه مانده در لانه در قرنطین
دیوانه در قرنطین، در خانه در قرنطین
از این دریای هولانگیز تا لنگر درآوردم
به جای بادبان، از شوقِ ساحل پر درآوردم
مقابلش که رسیدم نشستم آه کشیدم
دو خط ساده ی ممتد در آن نگاه کشیدم
از صبح ما سپیده نه، خون آتشک
زده خون آتشک زده از رگان ترک زده
آهوی ختن طرح نو انداز در این باغ
تا خنده زند حافظ شیراز در این باغ