غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
شکوفهها ز عشرت بهار میدهد خبر
ز رقص رنگرنگ شاخسار میدهد خبر
بهار آمد بساط سبزه افکند
زمستان را لباس ژنده برکند
صبحانه و نهار و سپس عصر و یک زوال
این گونه روز گم شد و پوسید ماه و سال
شب است و مشعل شیدایی دعا روشن
شبیه ماه دو دست بلند ما روشن
نیست شوقی که زبان باز کنم از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم
گفتند نمیگنجد و گنجید در این ملک
افسانه یک شهر و دو جمشید در این ملک
سر بزن اینجا هوای تازه استشمام کن
جادهای تنهاست اینسوها هوای گام کن
آی باران آی باران! دوست دارم عاشقانه
نم نم باریدنات را صبحها بر بام خانه
زمان فدای تو آری، مکان فدای تو شد
تمام هستی این نیمه جان فدای تو شد
یک خانه دوست نیست که یک شهر دشمن است
تنها، دعای مادر بی چاره با من است
تُرا میخواستم چونتن سرش را...تو نفهمیدی!
و یا چون پادشاهی لشکرش را...تو نفهمیدی!
انگار در آغوشِ شب یک گله قو بردی
تا گیسوان را از دو سو روی گلو بردی