غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
میرسد باز باد نوروزی تا به گلهای مرده جان بدهد
تا طبیعت دوباره سبز شود، غنچه از خود لبی تکان بدهد
اگرچه زندگی تازهی جهان، نوروز...
چه داده است به روز من ارمغان نوروز؟
بیا ای قهرمان هستیِ شهنامهی جانم
که من در انتظارت دختر شاه سمنگانم
در حرا برپاست امشب جشن و شور دیگری
سینهاش مهمان وحی است و حضور دیگری
در کوچه کسی نیست بیا یار همین جاست
آنکس که تو جوییش به بازار، همین جاست
غم تو آتش و من مثل ديگ در جوشم
گمان مكن كه بزودی شوی فراموشم
آیا تأسف خورده ای بر روزگار خود؟
وقتی نبودی لحظه ای حتی! کنار خود
کمتر از چشمان من در آن خیابان کس نبود
برگ بود و مرگ بود و روح لرزان کس نبود
لب میدان شهر منتظر است، پدرم با نگاه سرگردان
وسط چله ی زمستان و ضلّ خورشید داغ تابستان
این همه قصۀ تقدیر شنیدن تا کی؟
آن هیولای پس پرده ندیدن تا کی؟
زدی به کوه که خلوت کنی برای خودت
زدی به کوه به دنبال ردپای خودت
عشق نجاتم نداد، عقل رضایم نکرد
گمگمِ دنیا شدم، غصه رهایم نکرد