غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
من كه مردم زندگی آمد سر گورم گریست
خاك سر برداشت از خود، گفت این دیوانه كیست؟
حرف ما برق و روشنایی نیست، حرف ما حق عادلانه ی ماست
اینکه توتاپ و هر چه می گفتیم، مطمئن شو فقط بهانه ی ماست
اینجا زنی از چشم های خانه پنهان است
او همزبان این در و دیوار بی جان است
شکسته سقف رویاهام، در و دیوار... ویرانم
به حلقومم رسیده در تب و تاب نفس، جانم
یاد کن یاد از این آدمِ آزرده رفیق
غمِ دوریِ تو را دل به کجا برده رفیق
با یک زنی در او بلد یک روز نی یک روز
دو میشود یک تا عدد یک روز نی یک روز
بخند ورنه زمستان به جز ملال ندارد
ملِون است هوا هیچ اعتدال ندارد
به دستِ جهلِ تبر سرو بر زمین افتاد
که عقل، اصلِ خودش را نميبرد از یاد!
دشوار شد نفس که هوا را شکستهاند
آواز عاشقانهی ما را شکستهاند
مانند بارانی که می شوید غباری را
اندوه و دل تنگی قلب بیقراری را
بعد مدت ها که آمد مثل من عاشق نبود
گرچه عاشق بود اما عاشق سابق نبود
اگر قرار شده حال من به هم بخورد
به حکم حضرت معشوق لاجرم بخورد