غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
صد بار در میانهی آتش در آمدی
ققنوسوار سوختی؛ اما بر آمدی
گیجم شبیه سرنوشت مبهمت کابل
بغضم شبیه کوههای محکمت کابل
سوار آمده بود و پیاده راهی بود
نشانیای که نشان داد اشتباهی بود
این روزها اگر وطنم درد میکشد
حس می کنم تمام تنم درد میکشد
معما بود مرگ ای طفلکم اما تو حل کردی
شرنگ تلخ را در کام، احلی من عسل کردی
زمانه بعد تو دنیای غم برایم داد
چنان که در دل آیینه رفته ام از یاد
همین که چشمهایش را به یکباره به سویم ریخت
عرق؛ چون جسمِ افتاده در آب از چارسویم ریخت
به شب خموشی من، تو طلوع یک صدایی
و چه حافظانه نامم به غزل غزل سرایی
لبخند زد پگاهی و امیدوار رفت
بیرون شد از حویلی و دنبال کار رفت
در دل نشستهای چه قشنگ است اینچنین
ما با همایم و هیچ غمی نیست بعد از این
درد بدون ذرهای تسکین هزاره است
اصلا نمادِ آدم غمگین هزاره است
آن چشمها که چشمۀ شورآب دیده اند
این چشمهای چرتِ چه ها که ندیده اند