تو را فصل بهاران آفریدند
تو را از جنس باران آفریدند
و آتش چنان سوخت بال و پرت را
که حتی ندیدیم خاکسترت را
بگو به خاکفروش
که دست از سرِ این خاکتوده بردارد
با تکه تکه ی بدنم ساز جنگ زد
همسایه سایه ی پسرم را به سنگ زد
در جان واژهها جریان داشت
اویی که استعارهی من بود
دست مرا بگیر که از دست رفتهام
دست مرا که باز به بنبست رفتهام
فرض کن پنجره ام، رُخ به رُخ ات وا شدهام
یا دَرِ خانهی عشقم که تماشا شدهام
بعد هر دردی همین گفتار میماند به جا
نی رفیق با وفا نی یار میماند به جا
هر آدمی در زندگی دردی به سر دارد
دردش چه باشد، غصههای بی ثمر دارد
تو رنگ آبی هفت آسمان را با خود آوردی
زمین سبز و باغ ارغوان را با خود آوردی
باران غم، بلندی دردی که جاری است
این رود اشک زمزمهی بیقراری است