برگرد کودکم
به جهانی که از آن آمدهای برگرد
بنفشه رو به سحر سوخت، ارغوان خشکید
نماند ابری و در چشمم آسمان خشکید
گوشهی سجاده و محراب روشن می شود
اشک تو چون گوهر شبتاب روشن میشود
دوباره زل زده ام روبروی یک دیوار
شبیه حال خودم رنگ و بوی یک دیوار
خدا برای تو یک لحظه درد و غم ندهد!
به زندگی تو از جام عشق کم ندهد
خورشید؛ شب و روز چه در جا زده باشد!
تا در سفر چشم تو دریا زده باشد
می زند لگد به زن با تمام انزجار
وحشتی سکوت را می کند به خود دچار
هرآنچه به سر اين شهر خسته می گذرد
شكسته می رسد از راه گسسته می گذرد
غرور کوه بابا داره دلبر
دل پاکی چو دریا داره دلبر
با هر قدم که از نظرم دور می شوی
پنهان میان هالهای از نور می شوی
آخر پاییز شد، جوجهشماری کنید
فصل زمستان رسید، فکر بخاری کنید
به یاد بلخ و خراسان ترانهای دیگر
بگیر و زمزمه کن عاشقانهای دیگر