آخرین اشعار

باید بسوزم…

با دست و پایم، با دل شعله‌ورِ خاموش
قصد تصرف می‌کنم با لشکر خاموش

شاید تظاهر باشد این‌که عاشقت هستم
خالی‌ست از خواب و خیالت این سرِ خاموش

چیزی نمانده در بساطم غیر خاکستر
بلوای آتش دارد این خاکستر خاموش

وقتی موازی رفتنم با تو میسر نیست
باید بسوزم مثل یک روشنگر خاموش

یک پلک روشن، پلک دیگر ساکت و سردم
می‌ترسم از برق نگاهم، این ترِ خاموش

دیگر مجال گفتن شعر شکایت نیست
باید برقصم با قلم در دفتر خاموش

من می‌روم، تو روزگارت آفتابی باد
آن اول خاموش و این هم آخر خاموش…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه