گل به گیسویت نزن، گل را گلستانی نکن
شهر را درگیر آن لبهای مرجانی نکن
سفرۀ لبهای سرخت لایق شهزادههاست
هر گدا و گشنه را دعوت به مهمانی نکن
بارها در شعلۀ چشمان هیزت خواندهام:
«شوق نزدیکی ما را تا که بتوانی نکن»
سر به صحرا بردن اکنون امر ناممکن شده
بیجهت مجنون مسکین را خیابانی نکن
روح تاریکی همیشه در دل جنگل خوشست
با عروج بیخودت ای ماه! عریانی نکن
روزها مردی در آیینه به من آموخته
بعد از این با سایۀ خود نیز پرسانی نکن