که در گشودم، چشم تو بود، لبخندت
به بر کشید مرا با درود، لبخندت
به حرف آمدی و من به حرف بسته شدم
چه شعر بود، برایم سرود لبخندت؟
هراس و آه که همزادهای من استند
شبیه گرد ز مویم زدود لبخندت
چو گردباد مرا در خودش فرو پیچید
مرا چو کودک شوخی ربود لبخندت
و برد و برد که تا در تو ناپدید شدم
شبیه رفتن سنگی به رود لبخندت
و یا شبیه پرنده کشان کشانم برد
به رنگ عشق، به رنگ کبود، لبخندت
چگونه سر کشد آیینه از شکستن خود
که در برابر چشمش نبود لبخندت؟