به هیچ حال نکندم دل از جهان که تو باشی
اگر چه هیچ نبودی مرا، چنانکه تو باشی
به هیچ حال تصور نکرده بودم از اول
که سرنوشت من افتد به دست آنکه تو باشی
به هرکه می رسد از دور چشم من نگران است
به این امید که می آیی این گمان که تو باشی
تو قهر کرده ای، آفاق را غبار گرفته
کجا رویم از این دشت بی امان که تو باشی
هم آفتاب، هم ابر تو مهربانی محض اند
زمین تشنه که من باشم، آسمان که تو باشی
به هیچ حال میسر نمی شد اینکه بگویم
نصیب من شده یک لطف بی کران که تو باشی