کسی ندید که من حرف عاشقانه زدم
به لطف ساده گیام در دلت جوانه زدم
برای اینکه نبینند رنگ زردم را
به صورت خودم از شرم تازیانه زدم
همیشه پنجره را رو به نور وا کردم
که گفته سنگ به دروازهی زمانه زدم؟
به یاد فرفرهی رنگیام که میچرخید
چه چرخها که برایت در این میانه زدم
کنار پنجره با ماه درد دل کردم
به گیسوان پریشان بید شانه زدم
تو مرد بودی و حال مرا نفهمیدی
چرا که حرف دلم را کمی زنانه زدم