چون ناگهان شعری که در من شکل میگیری
با آنکه دوری، در خیالم زنده تصویری
با چادر گاج سفیدت، مثل یک گلبرگ
هی میدرخشی در نگاهم ماهِ پامیری!
بر باد دادی زندگیات را به پای من
خاکت شوم، ایمانده تنها در دم پیری
آزادگی در چشمهای خستهات پیداست
هرچند با غمهای خیلی سخت درگیری
در روزگاری که شبیه جبههی جنگ است
مانند یک سربازِ عاشق از سرت تیری
ما، کودکانه سر دچار درد و ویرانی
تو، مادرانه در پی تهداب و تعمیری
قربان رویت، مادر گیسو سپید من!
بیشک که دین عشق را پیغمبری، پیری
از قونیه تا بلخ چشمم فرش راه تو
ای مظهر زنهای زیبای اساطیری