چراغ داد و بوق بوق بوق زد پژو سوار
قدم جلو، قدم عقب، جلو نشست بی قرار
پیاده شد دو شاخه گل خرید مرد ماجرا
و بعد شیشه را کشید، اتفاق ناگوار
دو جعبه دستمال کاغذی تمام قصه بود
مچاله ریز ریز خوانده شد به گوش روزگار
شلنگ در هوا، شلنگ بر زمین، کبود بود
تنش که قد کشیده، پا به پای نوزده بهار
کباب، سینما و بستنی، سه ماه می گذشت
و نطفه بست ناگهان سوال های بی شمار
شبانه عق زنان و روز گیچ میرود سرش
چگونه مثبت است و آزمایش به شک دچار؟
کلاغ پیر پشت سیم برق جار میزند
فرار یک دوشیزه با جنین، تصادف قطار