مرثیهاى براى شهید میثم غزنوى
پرنده بال فروبست ناگهان در برف
در انتهاى خودش کرد آشیان در برف
تمام سال در آن بیکرانه پَر مىریخت
همان پرنده که دیروز داد جان در برف
چه روزگار غریبى است، از کبوترها
نمانده است به جز جاى پا نشان در برف
ندید هیچکسى در هجوم بهمن و باد
عقاب کوهى، جان مىدهد چهسان در برف
خبر به رنگ تبر ناگهان رسید و شکست
درختِ روحِ مرا با پرندگان در برف