آخرین اشعار

پرم از روزهای سرگردان

پرم از روزهای سرگردان، چه شد از هر چه بود برگشتم
با خودم حرف میزنم امشب، وقتی از صبح زود برگشتم

من خود روزگار بدمستم، به امیدی که سر شوم آرام
با خودم حرف میزنم شاید، کمی آرام‌تر شوم آرام

این چه بی‌تابی نفس‌گیری‌ست، دلم از هر چه هست می‌گیرد
دلم از هر چه هست می‌شکند، دل هر کس شکست می‌گیرد

خاطرات نشسته در مشتم، سر خود را به سنگ می‌کوبند
هیجان‌های بی‌حساب و کتاب، باز بر طبل جنگ می‌کوبند

آه انگار یادشان رفته روزهایی که ناپدید شدند
تا دوباره به شعر برگردند، همه بیت‌ها شهید شدند

خوب شد چشم‌های باران بود، تا کمی هم غبار شرم کند
قاه قاه بلند می‌فهمد، باید از داغ‌دار شرم کند

داغ یک آسمان نفس داریم، که میان غبار گم شدند
هیچ‌کس نیست جارشان بزند، همه مثل غدیر خم شدند

خوب شد چشم‌های باران بود، تا سقیفه دوباره گل نکند
تا دوباره هوای مردم شام، هوس مستی دهل نکند

خوب شد چشم‌های باران بود، خوب شد چشم‌های باران هست
عقل‌های پریده گوش کنید، مشت‌های گره کماکان هست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه