آخرین اشعار

وطن

مثل یک سایه سایه ی تنها
مانده ام خسته در کنار شما
مردی از کوچه های غزنین ام
شعله می گیرم از بهار شما

بیتی از یک قصیده ی تلخم
که به جا مانده است بر سنگی
قرن ها رد شده است و من ماندم
همچنان در حصار دلتنگی

یا نه مانند لاله ی سرخی
در دل کوهسار سر زده ام
یا نه مثل کبوتر زخمی
بر سر این دیار پر زده ام

جد من از بهشت بیرون شد
ایل و نسل و تبارم آواره است
هر چه تا پشت سر نگاه کنم
همه روزگارم آواره است

خانه بردوش و خسته و خاموش
در پی سرنوشت می گردم
در میان جهنمم عمری
پی باغ و بهشت می گردم

پشت آن ابرهای سرگردان
خانه ی شعر و قصه های من است
آری آنجا که زخم می روید
کشور و شهر و روستای من است

شناسنامه