هوای زندگیی شاد و جاودانه نداشت
کبوتری که خدا داشت، آشیانه نداشت
دریغ در دل داغ کویر گم شده بود
برای بال زدن جای عاشقانه نداشت
دلیل ماندن خود را دگر نمیفهمید
به باغ و جنگل این شهر هم که لانه نداشت
برای هیچکسی دل نبست، تنها بود
چرا که غیر خدا هیچ پشتوانه نداشت
سفر نمود و خودش را به دست باد سپرد
کبوتری که رفیقی در این زمانه نداشت