هلاک گشتم و نشد بیاورم تو را به حرف
خراب گفتگوستم، خرابِ تو، خرابِ حرف
میان کوچههایم و سکوت گوش میکنم
سکوت با من آمده میان کوچهها به حرف
دلم پر است سخت پر، بگو چه میشود شبی
بیایی و بیاوری، به گوشهای مرا به حرف
تو آتشی، چگونه باشم استوار! هیچ وقت
به پیش تو نداشته، زبانِ برف، تابِ حرف
نسیم و صبح و آفتاب، شاعرانه میرسند
که تا تو را بیاورند بیسروصدا به حرف
تو نیستی من و خیال تو و جای خالیات
به تختخواب دعوتیم، به حلِ ماجرا به حرف
پر از سوالهای منطقی و غیرمنطقیست
چه میشود که با دلم بیایی ای خدا به حرف
بخوان بخوان و کیف کن ببین که از زبانِ سرخ
به خورد شعر میدهم؛ شراب با کبابِ حرف
سکوتِ نیمهشب! شبیهِ من چنین همیشگی
به خود دچار دیدهای؟ بگو کی و کجا؟ بحرف
مگر که با حضور تو درِ سکوت بشکنم
وگرنه وا نمیشود سرِ خرابِ ما به حرف
خراب شعر و خلوت و تو و شب و نسیم نیست
کسی که در بیاورد برای این خرابه حرف