هر سرباز یک وطن بود
با پرچمی بر دوش
و گلوگاهی پر از آهنگ آزادی
هر سربازی که به خون غلتید
وطنی با گلوی خونین
و کوههای شکسته غرور
میان اندوه «آزادی» را بدرود گفت
هر سربازی که به خون غلتید
دختری فرسنگها از شادمانی دور شد
و زنگ تعطیل مکتبی به صدا درآمد
هر سرباز یک وطن بود
که گلوله به گلوله
رویا بافت
و دختران یک شهر را به روشنایی دعوت کرد
ما میان اندوه شانههای سربازانمان
عقابی میدیدیم پر از زخمهای عمیق و غرور پر هیبت
و شاهینی شناور در آسمان پیروزی
ما در مردمک سربازانمان
آینههایی میدیدیم
با انعکاس امید
و در سمت چپ سینههایشان
وطنهای با بوی عشق
و عطر دلانگیز آزادی
وطنهای ما
با گلوله در پیش چشممان
و با گلوله در روی دامنمان افتادند
و وطن را چون آخرین عکس یادگاری با دوستانمان
و خداحافظیهای آخر
که در گلویمان گیر کرده
و ما را در پهنای یک اندوه نا تمام
قاب کرده است
در خاطراتمان دفن کردند