نشست گوشه ی دنجی و هر چه دید نوشت
صدای رد شدن ابر را شنید… نوشت...
به رد طوسیِ طیاره خیره شد در شب
کبوتران لب حوض را سپید نوشت…
به طاق های سفالینه زل زد و رد شد
به خشتهای معرقنشان رسید… نوشت
نگاه کرد به پرچم که بی تحرک بود
همین که باد میان حرم وزید، نوشت
نوشت از سر شب بغض ماه معلوم است
ادامه داد و از آن حسرت مدید نوشت…
مچاله کرد خودش را و تکیه داد به در
به خاک چادر خود دست تا کشید، نوشت…
صدای روضه می آمد، گرفته بود دلش
گرفته بود و دو خط گریه ی شدید نوشت
نشسته بود که غم هم نشست پهلویش
چقدر پهلویش تیر می کشید… نوشت
همین که بند دلش پاره شد تمامش ریخت
کبوتر آمد و چرخی زد و پرید… نوشت
“_اگر دوباره گره وا نشد چه کار کنم؟”
صدا زد: آه خدایا، و نا امید نوشت…
و نامه را تا زد باز و در ضریح انداخت
نشست گوشه ای و نامه ای جدید نوشت…