آخرین اشعار

نایی نمانده است، نوایی نمانده‌ است

نایی نمانده است، نوایی نمانده‌ است
دردت به جان وطن، که دوایی نمانده‌ است

جز آهِ سینه سوز که فریاد بی صداست
در نایِ تو صدای رسایی نمانده‌ است

ای سرزمینِ مسجد و معبد، دگر تو را
چشم مدد به دستِ خدایی نمانده‌ است

جز موی دختران تو در باد، غرق خون
از بند ظلم هیچ رهایی نمانده‌ است

جانت به لب رسیده و از جورها تو را
جایی نمانده‌ است و رجایی نمانده‌ است

غزنی به خون نشست و بلخ از شرار سوخت
امید مُرد و راه بقایی نمانده‌ است…

خود را جهان سفله به کوری اگر زده‌ است
من با توام، اگرچه که نایی نمانده‌ است

من با توام، اگرچه که از چشم‌ زخمِ شر
در چنته‌ام نخوانده دعایی نمانده‌ است

اما تو ای همیشه‌ی تاریخ سربلند
دور بقا به هیچ بلایی نمانده‌ است

اشک زلال مردم خود را نشان بده
با هرکه گفت در تو جلایی نمانده‌ است…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه