نانی نبود معده که در اعتصاب بود
اعصابم از قدیم به شدت خراب بود
چون گندمی که تازه بروید به قصد نان…
من بودم آن که درخور هر آسیاب بود
آن شب که خواستی بزنی نقب در سفر
روحم به دست و پای تو در پیچ و تاب بود
آن شب که شهر از تو تهی گشت، چشم هام
آشوب داشت، در دل من انقلاب بود
می دانی این گرسنه گی ام چند ساله شد؟
تنها ته نگاه تو یک مشت آب بود
تو رفتی و کنار خودم گریه ام گرفت
پیراهن سفید تو روی طناب بود
بعداً تحمل دو سه سر روی گردنم
دندان جویدن و هذیان حین خواب بود
بعداً به بعد لوده گی ام خیره تر شدم
بعداً به هر اتاق که رفتم شراب بود
بعداً که جیب پارۀ من زیر صفر رفت
بعداً که روی رف دو سه عنوان کتاب بود
بعداً که روسیاهی من پیش دیگران
چون انعکاس آینه در آفتاب بود
من گند می زنم… همه جا گند کاشتم
انگار اصالتاً نسبم فاضلاب بود