آخرین اشعار

مسافر!

و آتش چنان سوخت بال و پرت را
که حتی ندیدیم خاکسترت را

به دنبال دفترچۀ خاطراتت
دلم گشت هر گوشۀ سنگرت را

و پیدا نکردم در آن کنج غربت
به جز آخرین صفحۀ دفترت را

همان دستمالی که پیچیده بودی
در آن مُهر و تسبیح و انگشترت را

همان دستمالی که یک روز بستی
به آن زخم بازوی هم‌سنگرت را

همان دستمالی که پولک نشان شد
و پوشید اسرار چشمِ ترت را

سحرگاهِ رفتن زدی با لطافت
به پیشانی‌ام بوسۀ آخرت را

و با غربتی کهنه تنها نهادی
مرا، آخرین پارۀ پیکرت را

و تا حال می‌سوزم از یاد روزی
که تشییع کردم تن بی‌سرت را

کجا می‌روی؟ ای مسافر! درنگی
ببر با خودت پارۀ دیگرت را

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه