لب میدان شهر منتظر است، پدرم با نگاه سرگردان
وسط چله ی زمستان و ضلّ خورشید داغ تابستان
لب میدان شهر منتظر است، پدرم مثل روزهای دگر
با همان جان مهربانِ نحیف… با همان قد و قامتی که کمان…
پدرم باز می دود هر سو، از سر صبح تا سیاهی شب
پدرم باز می رود سر کار، بیل در دست پشت یک نیسان
پدرم با چروک پیشانی… پدرم با نگاه بارانی…
پدرم، مثل آه طولانی؛ پدرم، مثل درد بی پایان
به لبانش رسیده جانش، آه، نیست جز شکر بر زبانش، آه
خنده هایی که بر لبانش، آه، بغض هایی که در دلش پنهان…
زندگی کی به ما امان داده؟ کی به ما روی خوش نشان داده؟
روز از نو وَ روزی از نو، آه، پدرم باز هم لب میدان…