میانِ قاب خاکستر خدا جا داده تصویرم
درین چوکات دلتنگی نمیدانی چه دلگیرم؟
میان قابِ خاکستر، نه می خندم نه می گریم
پس دیواره های غم چرا بسته به زنجیرم؟
به دستِ گاهی آتش میزند افکار شیرینم
به دست گاهی با توفان کند صد پاره و چیرم
چرا بال مرا بندد؟ چرا چشمان عاشق را؟
نمانده چشم امیدی… ازین دستبرد ها سیرم!
ندیده من بهارانم سراسر در زمستانم
همین بنوشته او یکسر خطوط تلخ تقدیرم؟
دلم یک دشت غم دارد میان این قفس گل گل
میان قاب تصویری گرفته گرد غم زیرم
شب است و بغض تنهایی صدا گم کرده فریادی…
کجایی یار میایی؟ اگر نی بی تو میمیرم!