غمنامهی دلخستهگیام بار تنم شد
از نبضِ کلمات وزین، پر دهنم شد
بازیچهی طفلان پدر سوخته گشتم
ته ماندهی دیوار فرو ریخته گشتم
در تختهی شطرنج تو سرگشته و ماتم
از تلخیِ درد تو جدا شد عضلاتم
این روح ترکخوردهام آرام نگیرد
تا در قدمت روزِ دو صد بار نمیرد
از هلهلهی عشق چه تصویر کشیدی
احساس شهیدم که به زنجیر کشیدی
بانوی غزلهای پر از عشوه و تصویر
ای همهمهی باغ پر از میوهی انجیر
مستم بکن از عاطفت و عطر تنم باش
آیینهی احساس و غرور بدنم باش!