وا کند آيا کسی زنجير را؟
دستهای بسته تدبير را؟
بشنود چشمی، نگاه خسته ام
صد نيستان نالۀ دلگير را ؟
از کمانی هست آيا اين اميد
بشکند بغض هزاران تير را؟
شعر، آيا ميتواند شاد کرد
چهرۀ يک شاعر دلگير را؟
عشق، آری! عشق کاری ميکند
ميشناسم قوَت اين پير را…