عشق نجاتم نداد، عقل رضایم نکرد
گمگمِ دنیا شدم، غصه رهایم نکرد
درد خودم را به کوه گفتم و تکرار کرد
نوبت لبخند شد، کوه صدایم نکرد
هیچکه از قصهاش پای به بیرون نبرد
شادی بیمعرفت بند به پایم نکرد
یکسره جای دل از عشق سخن گفتهام
این دغل ناجوان هیچ به جایم نکرد
نیک و بد و کفر و دین؛ زین و لگامیست که
هیچ پیامآور از این دو جدایم نکرد
اندوه از اول مرا کرد برادر خطاب
قول به جا کرد و یک لحظه رهایم نکرد