اوستادا بزی و شاد بزی!
چشمهواری در ازدیاد بزی!
در زمانهای پیش رویت نیز
چون زمان گذشته شاد بزی!
همچنانی که سر نکردی خم
استوار و به اعتقاد بزی
مثل این ناژوان سبز هرات
گرچه سیلی خوری ز باد؛ بزی!
همچو کاجی که بعد خشکیدن
نیز قدراست ایستاد بزی
نه! غلط شد؛ تو ریشه در آبی
سر کش آزاد و بر مراد بزی
رُستم شاعران! فدایی عشق!
فارغ از خُدعۀ شغاد بزی
از تو آزادگی هنر آموخت
ای هنر را تو اوستاد؛ بزی!
در قناعت عدیل عَنقایی
بال بگشای و در چکاد بزی
گر چه در اوج فقر؛ قارونی
لیک بر رسم کیقباد بزی
ای که در عرصۀ جوانمردی
چون تو مادر دگر نزاد؛ بزی!
عمر جاوید را ز شعر بجوی
جز به شعرت سخن مباد؛ بزی!
من که گویم بزی! نه چون عمری
که خدا بهر نوح داد؛ بزی
تو ز پیغمبران فرهنگی
برتر از مذهب و نژاد بزی!
مثل خورشید کهکشان هنر
پرتوافشانِ خانهزاد بزی
همچنانی که هیچ خورشیدی
رو به مغرب نمیکناد بزی!
سال و قرن و هزاره بهر تو نیست
آنچه من کردم اجتهاد بزی
سال تقویم را عوض کن بر
سال نوری وز آن زیاد بزی!