آخرین اشعار

شهر اولیا غزنه

سلام ما به تو ای شهر اولیا غزنه
سلام ما به تو ای خاک پربها غزنه

سلام ما به تو ای مهد دین و دانش‌‏ها
سلام ما به تو ای دامن نوازش‌‏ها

سلام ما به تو ای زادگاه حکمت‏‌ها
سلام ما به تو ای افتخار حشمت‏‌ها

سلام ما به تو ای خاستگاه عرفان‏‌ها
سلام ما به تو ای انعکاس افغان‏‌ها

درود بر تو که در جمع عاشقان طاقی
سلام بر تو که در بزم عشق، نطاقی

ورق ورق بزنم فخر خاطرات تو را
دوباره زنده کنم فتح سومنات تو را

دوباره قامت محمود را برافرازم
شکوه و شوکت مسعود را برافرازم

دوباره دامن خورشید را به چنگ آری
وصال زهره و ناهید را به چنگ آری

و باز غرس کنی نخل علم و عرفان را
بهار فرش کنی خانه زمستان را

دوباره راست کنی قامت هیاهو را
به بند مهر کشی ناز چشم آهو را

بدوش کوزه بریزند دختران بهار
هزار سلسله گلتارهای گیسو را

غزل غزل برسد صبح شاعرانه باغ
کسی دوباره بگیرد سراغ ناجو را

دوباره، گرم شود بزم عارفانه شهر
شبی به صبح زند نعره‌‏های هوهو را

نسیم سبز وزد از شمال و شرق و جنوب
پر از بهار کند، دامن پرستو را

کسی علم بکشد روی دوش خون آلود
که تکیه داده به فرمان عشق بازو را

حکیم غزنه سر از خواب عافیت بردار
سر مطهر از این خواب کافی ات بردار

حکیم غزنه دو چشمان نافذت وا کن
حریر پرده پلکان خویش بالا کن

کجاست عزت و فری که زادگاهت داشت
خروش و جوشش گرمی که بارگاهت داشت

چه شد خرامش آن سروهای عرفانی
کجاست خانه آن پیر کامل فانی

کجاست بزم طرب، محفل هیاهوها
کجاست از دل شب تا به صبح یا هوها

حکیم غزنه، سر از خواب عافیت بردار
سر مطهر از این خواب کافی ات بردار

ببین که بر در و دیوار شهر خون جوشد
به جای عقل و تفاهم گل جنون جوشد

ببین چگونه به مسلخ برند گل‌‏ها را
به کام رود بریزند نعش پل‌‏ها را

حکیم غزنه بخوان ورد و آتشی افروز
به جای این همه نمرود آرشی افروز

بخوان دعا و طلسم پلید را بشکن
بپاس خون شهیدان یزید را بشکن

بپاس خون شهیدان چراغ روشن کن
به یک اشاره شب تار باغ روشن کن

به یک اشاره دوصد باغ ارغوان آور
می ای که لب نچشیده است در جهان آور

دوباره خیمه و خرگاه عشق برپا کن
دوباره پرچم عرفان و عقل بالا کن

حریم دامن غزنین را صفایی ده
طلای گم شده در خاک را جلایی ده

بیا دوباره غزل‌‏های ناب صادر کن
به شهر یخ‌زدگان آفتاب صادر کن

به شهر یخ‌زدگانی که یاوه می بافند
بیان برتر فهم کتاب صادر کن

به هرچه آینه لبخند را تعارف کن
به هر چه قمصر دنیا گلاب صادر کن

بیا و در قدح تازه ریز عرفان را
به چارگوشه دنیا شراب صادر کن

حکیم غزنه سکوت هزاره را بشکن!
خروش و ولوله و التهاب صادر کن

شناسنامه