آخرین اشعار

شهدی نخورده ایم ازین شور دست ها

شهدی نخورده ایم ازین شور دست ها
شوری نمی خورند به دستور دست ها

یک باد هم صدای مرا اعتنا نکرد
بالا زدم اگر چه که تا گور، دست ها

شاخی که سرگذاشت به پاهای عابران
باید که قطع گردد این طور دست ها

افتادن بلند شکست حقیقی است
بال کلاغ می شکند، زور دست ها!

گفتند : مرده باد درختان سرخ باغ
بالا زدند خاین و مزدور، دست ها

هرگز نمیر تا که بمیرند سنگ ها
دنبال جهل رفتند – منصور! – دست ها

رفتم که گل بیارم و خود را بیاورم
ما را میاورید از آن دور دست ها

شکست، شاخ درختان و ریخت آلو ها
شبی که باد بهم زد شکوه شب بو ها

ز بار و برگ، گران است شانه تکلیف
خوشا به حال سپیدار ها و ناجو ها

ز شام دهکده ام ماه را ربودند و
به ابر های خشن بسته اند تابو ها

ستاره رفت، سیاهی رسید، ماه شکست
چگونه خواب و خموشید های ترسو ها!

کجاست کفش و کلاهم، کجاست پا و سرم؟
لگام رخش مرا تا کجا برند او ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه