شبی از راه میرسد چه شبی، شب بارندهگی دور و دراز
مثل اسپی به سمت درۀ دور میدود فکر من به سمت تو باز
تو که ماهی و من که «تاریکی» تو به من دور دور نزدیکی
در رسیده به آسمان تو آه شدهام بال بالِ بیپرواز
آه ای سرنوشت زخمیِ من خاطرات مرا بگیر از من
خستهام از تسلسل کابوس با چنین چارچوب و چشمانداز
تو که آغاز این زمستانی من که پایان گنگ پاییزام
به تو برمیخورد سرانجامم با تو بودم چنان که از آغاز
دست در دست با تو در هر شهر شهر در شهر با تو در هر دست
آنچنان پای بند تو شدهام که نمیترسم از نشیب و فراز
تو شبیه خودت فقط خودتی بودهای از ازل زن زیبا
کردهای ساز با ستاره و ماه خواندهای با فرشتهگان آواز
دستهای عزیز و نازت را تو بینداز دور گردن من
تا همیشه شوند خاک به سر آشنایان زشتِ سنگانداز
از زمستان اگر که رانده شوم زاغ اگر باشم و «پرنده» شوم
معبد باز چشمهای تو گرم باغ آغوش تو پرنده نواز