آخرین اشعار

شبیه شعرِ تَری در دهان من هستی

شبیه شعرِ تَری در دهان من هستی
و یا بزرگترین استخوان من هستی
که ایستاده‌ای و راه می‌روی در من
هميشه تاب و توانم؛ توان من هستی

همیشه محکم و ساده، همیشه پشت سرم
شبیه ریزترین مهره‌های در کمرم
شبیه شانه‌ی شعری که می‌خورد به سر
چهارپاره‌ای از شعرهای تازه ترم!

که تکه‌های سرم را اتاق می‌ریزد
و روی روسری‌ام چای داغ می‌ریزد
و دست‌های مرا، از میان باغچه‌ام
بهار می‌شکند، در اجاق می‌ریزد!

و “خاکِ خاک پذیرنده” ام؛ که بادْ مرا
شبی به گوشه‌ی آغوش آسمان انداخت
“ستاره‌های مقوایی” مرا دزدید
و ماه، غصه‌ی شب را به جان مان انداخت!

میان دامن سُرخم دوباره چرخیدیم
همین که پشت سرِ غم، دوباره چرخیدیم
به جرم رابطه با آفتاب، حرف زدیم
به جرم رابطه با هم، دوباره چرخیدیم

شبیه شعرِ تری در دهان من هستی
بگو چگونه ترا بی دهان صدا بکنم؟
که ریشه‌های منی؛ پیچ خورده در شعرم
بگو چگونه ترا بشکنم، جدا بکنم؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه